همسر یا دردسر

یک نمونه ازدواج اینترنتی موفق

چندروز قبل ...

شیفت صبح بودم. وقتی میخواستم گزارش کار بنویسم.. نظم جالب تاریخ نظرمو جلب کرد. به همکارم گفتم چه جاالب امروز دو تا 94 پشت سر همه !   94.9.4

خلاصه ..  شیفتم تموم شد و با اقایی ساعت 4 رسیدیم خونه.

داشتیم چایی میخوردیم که موبایل اقایی زنگ خورد..

مبهم صحبت کرد و سریع قطع کرد. گفتم کی بود؟ گفت یکی از بچه های شرکت برا مرخصی زنگ زده بود.

بعد از چنددقیقه ازم پرسید امروز زنگ زدی مشهد؟ گفتم نه ..  الان زنگ میزنم!

بهم گفت اول بغل! رفتیم رو تخت ...  بغلم کرد و اروم دستمو گرفت و گفت قربونت برم میخوام یه خبر بد بهت بدم!  فکر کردم گفتم لابد وام جور نمیشه؟!  گفت نه ..    گفتم پس حتما اقای رضوانی نمیخواد پول بریزه!؟

گفت نه ...  اینجور چیزا نیست ...

گفتم پس چی شده ؟! 

گفت درباره ی باباجانه!   گفتم  نکنه باباجان  مرده ؟!!  گفت اره !

یه لحظه چقدررر تو دلم خالی شد!

الانم که دارم تایپ میکنم دلم خالیه ..

زدم زیر گریه ! نمیتونستم باور کنم! 

چندسالی هست که مریض احوال بود و خیره به سقف ولی یه لحظه هم نبودنشو نمیتونستم باور کنم!

من بیست سال پیش مامانبزرگ و بابابزرگم زندگی کردم!  اونا منو بزرگ کردن ..

یه وابستگی و تعلق خاطر خاصی بهشون دارم نسبت به بقیه ی نوه ها !

حالا من هزار کیلومترررر ازشون دورم !

فقط ب اقایی میگفتم کاش زودتر میرفتم مشهد!  اخه از 10 مرداد دیگه نرفتم..

یعنی نشد که برم! مرخصی نداشتم ..

اما الان! همونطور ک داشتم گریه میکردم لباس سیاهامونو دراوردم و مشغول چمدون بستن شدم.

ازون طرفم اقایی ب یه رابط شرکت زنگ زد و گفت منو خانمم تا چندروز دیگه نمیتونیم بیایم و باید بریم مشهد. پدربزرگش فوت شده ..

حالم بد بود .. مثل الان!

ب چند اژانس هواپیمایی زنگ زدیم بلیت نبود! 

اقایی گفت بریم مهراباد احتمالا کنسلی چیزی پیدا شه با اولین پرواز بریم مشهد..

خانم موسوی رو زنگ زدم اومد پایین. لباس سیاهمو اتو کشید و کلیدامو دادم بهش و راهی شدیم..

ساعت 5 خبر دادن بهمون.  ساعت 7 از خونه رفتیم بیرون ..

کنار اتوبان وایسادیم و با اولین اتوبوس رفتیم سمت ازادی.

بعدشم ک رفتیم فرودگاه. پرواز 8 که کلا پر شده بود.

دوتا پرواز دیگه داشت فقط ..  9 و 11

پرواز 9 فقط یه دونه بلیت گیر اومد واسه من. کلی اصرار و تمنا کردیم یه بلیت دیگه هم بده گفتن نداریم تموم شده!  خلاصه بلیتمو گرفتمو و میخواستم برم کارت پروازمو بگیرم ک اقایی گفت اگه کنسلی دیگه گیر اومد منم میام وگرنه فردا میام.

باهم رفتیم تا کارتمو بگیرم. یه اقایی بهمون گفت چرا دیر اومدین؟!  گفتیم همین الان یه دونه بلیت گیرمون اومد. فقط یه دونه!  گفت برو بگو "نورانی" گفته یه بلیتم ب من بدین! اقایی گفت گفتن تموم شده نداریم.  "نورانی" گفت  بگو من گفتم ..

خلاصه اینکه اقایی رفت سمت دفتر فروش و ب محض اینکه گفت اقایی نورانی گفتن یه بلیت بده سریع صادر کردن!

اقایی خوشحال برگشت و گفت منم باهات میام..

وقتی اقای نورانی کارت پروازمونو داد فقط یه کلمه گفت سلام منو به اقا برسونین!

ساعت 9 شد و با تاخیر نیمساعته پریدیم ..

ساعت نزدیک 11 رسیدیم مشهد ..

بابا قبلش گفته بود میام دنبالتون. بااینکه گفتیم خودمون با تاکسی میایم اما گوش نکرد ...

با یکی از دخترعموهام اومده بود.

.منتظر بودیم که چمدون بیاد . از دور فقط سحرو دیدم! بابام نبود ...

وقتی رفتیم با چشام دنبال بابام میگشتم که دیدمش رو ویلچر بود!!!

با بهت و ناباوری نگاش کردمو پاش که باند پیچی بود!!

گفتم چی شده؟!   تو که خوب بودی!!!

گفت همین الان تو محوطه ی فرودگاه افتادم!  الان منتظر اورژانسم!!

از درون داشتم منفجر میشدم!!  فوت بابابزرگ .. خستگی راه..(از صبحش سرکار بودم)

الانم که بابا رو تو اون وضعیت دیدم..

منگ بودم ..

ما با ماشین بابا رفتیم خونه بابابزرگمو بابا موند با اورژانس بره بیمارستان!  قبول نکرد اقایی باهاش بره ..

خلاصه رفتیم ..  تو راه همش گریه میکردم ..

همش خاطرات بچگی تو ذهنم میومد ..

وقتی رسیدم مامانبزرگمو عمه هامو بغل کردم و گریه میکردیم ..

اتاقش خالی بود. تختشو برداشته بودن ..

پ ن :  الان حالم بده دیگه نمیتونم تایپ کنم ..

بقیه شو بعدا مینویسم !

اینم بگم ..

پای بابا شکسته بود و فرداش با مسولیت خودش از بیمارستان مرخص شد که فقط ب تشییع جنازه پدرش برسه ..

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر ۱۳۹۴ساعت 4:31 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
سلام

این وقت  ینی ساعت 3:15 نصف شب از ازمایشگاه شرکت دارم این پست رو میذارم.

حدود 6ماهی هست که بااقایی همکار شدم و هم شیفیتیم و باهم میریم میایم! و ازین بابت خیلی خوشحالم..

خداروصدهزار مرتبه شکر

برنامه ریزی کردیم ان شالله برای سال اینده هم بچه دار شیم ..

ینی از اردیبهشت ماه برم دکتر و ازمایشا رو انجام بدیم ..  اونموقع هم یکسالی میشه از سرکار اومدن من میگذره و اگه مدیر موافقت کنه برای عدم نیاز؛ تا یکسال هم بهم بیمه بیکاری تعلق میگیره ..

هرچی خدا بخواد ...

 

وقتی بر میگردم ب اوایل ازدواجمون, ینی همون سال اول, مستاجر بودیم دیگه ..

همش تو فکرم بود ک اگه هرسال بخوایم خونه جا به جا کنیم ک کل جهیزیه م خراب میشه..

ک بعد از چندماهی خدا کمکمون کرد ک تونستیم خونه بخریم و هرماه قسط وامشون بدیم.

بعدش ک رفتیم خونه ی جدیدمون .. نه کابینت داشتیم , نه کمد دیواری, نه در دسشویی حموم, نه شیرالات.. نه پکیج و رادیاتور ..  که کم کم تونستیم یکی یکی اضافه کنیم. البته کابینتمون که موند واسه دوسال بعدش!!

ولی خداروشکر همه چی جفت و جور شد ..

الانم  تو فکر عوض کردن روکش مبلم هستم ..  جدا از ساییده شدن روکش, پف زیریشم خوابیده و باید فومشم عوض کنیم.  اونقدر کهنه نشده که بخوایم کلا مبل جدید بخریم. ینی اگه همینم تعمیر کنیم تا چهارسال دیگه خوبه..

دغدغه ی اصلی و مشترک این روزامون  خریدن ماشینه.

خدا سلامتی بده ک بتونیم پس انداز کنیم ماشین بخریم..

بعیید میدونم این طرح خودرو اقساطی بصرفه باشه برای خرید ماشین وگرنه میشد 6میلیون جمع کنیم ثبت نام کنیم و بعدش طی هفت سال بقیه قسطشو بدیم برای خریدن یه سمند صفر !!

دلم میخواد تا مدتی ک فرصت هست و بااقایی میام سرکار,  جدا  از تسویه کردن کلی قسطامون , پس انداز کنیم که بتونیم ماشین بخریم.  خداروشکر هم تاالان همه ی قسطای عقب افتادمونم تسویه شده و فقط یه مقدار دیگش مونده ک تا ماه دیگه تمومه. ینی میمونه فقط ماهی 250تومن برای خونه ک تا تا 7سال دیگه م ادامه داره و سنگین نیست واسمون ..

اطمینان دارم خدا حواسش بهمون هست و کمکمون میکنه

برای همتوون دعا میکنم هر چی صلاحه خدا بهتون بده.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 3:43 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
بعد از مدتهاااا سلام

امروز چهارمین سالگرد ازدواجمونه…

۲۵مهر ۸۹  عقد کردیم

و۲۵مهر ۹۰ عروسی…

پنج ماهه با اقای شوهر میرم سرکار و ازین بابت خیلی خوشحالم.

دیگه تو این شهر غریب تنها نیستم و با اقایی میرم و برمیگردم…

بشدت در تلاش هستیم قسط ها و بدهیامونو صاف کنیم و پس انداز کنیم برا وام ک ماشین بخریم ان شالله.

اعتراف میکنم از وقتی تلگرام وصل کردم, دیگه خیلی کمتررررر میام وبلاگم…

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۴ساعت 9:3 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
سلام به همه دوستای خوبمون

پست های سال ۹۳ و ۹۴ برگشتن ولی متاسفانه همه نظرات پاک شدن، باور کنید تک تک نظرات شما به اندازه همون پست ها برامون اهمیت داشتن و برای ما دلگرمی بودن واسه نوشتن خاطراتمون، امیدواریم همه نظرات هم مثل پست ها برگردن و شما هم با نظرهاتون دوباره ما رو به نوشتن دلگرم کنین.

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 4:17 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
نوشته شده در شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:39 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
سلام به همه دوستای خوبمون با دلتنگی فراوان!

این پست مربوط به حدودا چهل روز پیش، قبل از - از دسترس خارج شدن بلاگفا ست.

همیشه از اینکه وقتی من میرفتم سرکار  و خانم همسر خونه تنها میموند ناراحت بودم. مخصوصا هفته های شب کاری، حتی عذاب وجدان داشتم! واسه همین از شبکاری متنفر بودم. به این فکر میکردم که چه خوب بود من و خانم همسر باهم همکار می بودیم، با هم میرفتیم با هم میومدیم... تا اینکه چند روز پیش شرکتمون شروع به جذب نیرو واسه واحد آزمایشگاه کرد، منم به ذهنم رسید چه وقتی بهتر از حالا! واسه همین با مدیر شرکتمون صحبت کردم و ایشون هم قبول کرد و گفت فردا میتونن بیان برای مصاحبه. فردا صبح هم خانم همسر آمد شرکت و با مدیر شرکتمون مصاحبه کرد و خدا رو شکر تایید شد و قرار شد از همون شب با من بیاد سرکار! البته این وسط نباید از نقش بند پ یعنی جناب آقای شوهر هم بسادگی گذشت!!! حالا من و خانم همسر در کنار هم کار میکنیم البته من سرپرست شیفتم و خانم همسر تو آزمایشگاه کنترل کیفیت، ولی در طول شیفت چند بار بهش سر میزنم. و بدین سان خانم همسر شد خانم همکار!

نوشته شده در شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:25 توسط آقاي شوهر| |
سورپرایز! از امروز من و خانم همسر با هم همکار شدیم!

سلام به همه

یه پست بلند بالا نوشته بودم که چی شد ما یهو باهم همکار شدیم ولی نمیدونم چرا آپدیت نشد و همش پرید! اما خلاصه بگم که چند روز پیشا یهو به فکرم رسید که چه خوب میشه ما با هم همکار بشیم، با هم بریم با هم بیایم...

واسه همین از امروز باهم همکار شدیم و خانم همسر تو آزمایشگاه شرکت مشغول به کار شد، چقدم روپوش سفید بهش میاد!!!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 3:58 توسط آقاي شوهر| |
سلام

با این پست بلند بالایی که من بعد مدت ها گذاشته بودم و با اون همه عکس انتظار داشتم  کلی نظر بذارین ولی...

خورد تو حالم!!! فکر کنم من پست نذارم بهتره!!! اسم وبلاگ رو هم باید بذارم دل نوشته های خانم همسر و دوست جونیاش!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:48 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
سلام به همه دوستان خوبمون 

 

تعجب نداره که! همش که قرار نیست خانم همسر پست بزاره! ناسلامتی اینجا وبلاگ آقای شوهر و خانومه همسره!!! 

با اجازه میخوام پستمو از اینجا شروع کنم که... 

از فردای روز عروسی تو مشهد که "آقاي شوهر دست خانم همسر رو گرفت و اونو باخودش برد توي يه شهر كوچيك، تو يه خونه كوچولو موچولو که يه زندگي شيرين و پردردسر رو باهم شروع کنن..." (مدیونین اگه فکر کنین این یه تیکه رو از اون متن سبز رنگ کنار وبلاگ کپی کردم! ) به عنوان ماه عسل با ماشین عروس از جاده شمال به سمت شهر اقای شوهر حرکت کردیم و خانم همسر هم در اولین همراهی تقریبا کل مسیر رو در کنار من روی صندلی ماشین خواب بود و داشت از دیدن مناظر زیبای جاده تو خواب لذت میبرد تا به جاده زیبای چالوس رسیدیم ولی چون شب شده بود، خانم همسر از دیدن مناظر زیبای جاده چالوس حتی تو خواب هم بی بهره موند و از اون روز تا همین چند وقت پیش مدام به جون منه بیچاره غر میزد که: "آره... تو منو یه جاده چالوس هم نبردی... جاری جان اینا سالی دو بار میرن شمال اونم از جاده چالوس..." و الا ماشااله... واسه همین منم تصمیم گرفته بودم که در اولین فرصت (3 سال طول کشید البته!) خانم همسر ببرم شمال تا جاده چالوس رو ببینه تا اینکه فردای روزی که خانم همسر بعد از تعطیلات طولانی نوروزی به خانه برگشتن و چشم و دل ما رو روشن کردن، صبح که رفتم شرکت دیدم بخاطر رنگ آمیزی کف سالن ها شرکت به مدت 3 روز تعطیله و با اینکه قبلن برنامه جور دیگه ای تنظیم شده بود و قرار نبود تعطیل بشه، تعطیل شد! (اوه چی گفتم! یاد اون جمله معروف افتادم که میگه طوری نکنید که طوری بشه که ملت فکر کنن طوری شده) خلاصه... منم با شور و شعف بسیار برگشتم خونه و تو راه به این فکر بکر رسیدم که چه فرصتی بهتر از این که از زیر دین خانوم همسر بیرون بیام و بریم شمال اونم از جاده چالوس!!! 

وقتی رسیدم خونه خانم همسر خواب بود و حاضر نبود به این راحتی ها از خواب ناز بیدار بشه تا اینکه بهش گفتم: "پاشو میخوایم بریم شمال میخوایم بریم جاده چالوس" که خانوم همسر مثل فنر از جاش پرید با تعجب به من نگاه کرد و گفت چالوس!؟ شمال!؟ جنگل!؟ بام! شیب! شیب دار؟ ... پس تو چرا نرفتی سر کار؟! خلاصه وقتی براش توضیح دادم کلی خوشحال شد و شروع کردیم با عجله به بستن بار سفر تا زود راه بیفتیم و صبحانه رو تو راه بخوریم. 

ولی از اونجایی که خانم همسر قلب بسیار رئوفی داره یهو به دلش افتاد که فقط خواهر بزرگم اینا امسال عید جایی نرفتن و بهتره که اونا رو هم با خودمون ببریم، که منم با پیشنهادش موافقت کردم و خانم همسر به خواهرم تلفن زد و  خواهرمم گفت که خواهر زادم رفته مدرسه و فقط خودش و اون میان چون شوهرش میره سرکار و نمیتونه بیاد. بخاطر همین هم تا ظهر صبر کردیم و نهار رو خونه مادرم خوردیم و بعد از خداحافظی حدود ساعت 2 بعد از ظهر راه افتادیم به طرف جاده چالوس! 

حدود ساعت 7 عصر رسیدیم چالوس البته تو راه چند بار توقف داشتیم و از مناظر و جاهای دیدنی جاده لذت بردیم و خانم همسر هم طبق معمول دوربین به دست من مدام میگفت از من تو این زاویه عکس بگیر!

وقتی رسیدم چالوس یه چرخی توی شهر زدیم و رفتیم لب دریا البته هوا ابری و سرد بود و چالوس هم جایی واسه موندن پیدا نکردیم واسه همین تصمیم گرفتیم شب رو بریم نوشهر بمونیم. ساعت 8 شب نوشهر بودیم، تو پمپ بنزین از اپراتور اونجا پرسیدم که شب رو کجا میتونیم بمونیم که بهمون گفت میتونین برین مجتمع توریستی سیتریکا که لب ساحل هست و جای خوبیه هم میتونین چادر بزنین هم ویلا بگیرن، ماهم تشکر کردیم و راه افتادیم، اینم بگم که من قبل از اینکه از خونه راه بیفتیم نقشه شهر های شمالی رو تو موبایلم تو برنامه گوگل مپ دانلود کردم و بخاطر همین خیلی راحت و بی دردسر اونجا رو پیدا کردیم، مجتمع خوبی بود کنار دریا با امکانات خوب مثل ویلا، کافی شاپ، سوپر مارکت، جاهایی برای چادر زدن و حتی چادر های اجاره ای، منقل برای کباب، نگهبانی و... ورودی مجتمع هم 6 هزار تومن بود.  من دوست داشتم شب کنار ساحل چادر بزنیم ولی از اونجایی که هوا ابری و سرد بود بقیه رای به اجاره ویلا دادن و بنابراین ویلا گرفتیم اجارش شبی 60 هزار تومن بود امکاناتش هم بد نبود مبله با بخاری و کولر گازی، سرویس بهداشتی و حمام و گاز و  یخچال و تلوزیون، منظره دریا و... عکس هم میزارم تا اگه خواستین برین قبلش ببینین، درکل خوب بود. شام جوجه زدیم و شب راحت خوابیدیم صبح هم بعد از خوردن صبحانه رفتیم لب دریا خواهرم کلی رو ساحل با یه تیکه چوب نقاشی کشید و خانم همسر هم تا دلتون بخواد عکس گرفت، (در کل فقط با موبایل من حدود 4 گیگ عکس و فیلم گرفتیم که چند تا از عکس ها رو براتون گلچین کردم و با توضیحات تو همین پست آپلود میکنم). بعدش آمدیم خونه نهار خوردیم و بعد از نهار و نماز به قصد رامسر حرکت کردیم. 

حدود ساعت 3 یا 4 بعد از ظهر رامسر بودیم، اول رفتیم لب دریا بعدش یه دوری تو شهر زدیم و از تبلیغات کنار جاده نزدیک تله کابین شماره تماس یه ویلا برای اجاره رو برداشتیم، من تماس گرفتم و آدرس پرسیدم، آدرسش بعد از تله کابین رامسر (از سمت رشت به چالوس) زیر پل عابر روستای لپاسرک کوچه یادم نیست! ویلای آرام بود، جای فوق العاده ای بود وسط جنگل نزدیک دریا، یه ویلای سه طبقه که طبقه اول و سوم رو اجاره میدادن البته سوییت هم داشتن که ارزونتر بود. ما طبقه اول و سوم رو دیدیم طبقه سوم خیلی شیک بود و تقریبا همه وسایلش هم نو بود، طبقه اول خوب بود، با تمام امکانات و دوخوابه، وای فای هم داشت یخچالش هم پر بود ولی مجانی نبود، ما طبقه اول رو شبی 50 هزار تومن اجاره کردیم، طرف قسم میخورد تا دو شب پیش تو ایام عید شبی 350 هزار تومن هم اجاره میداده!!!  

شام خوردیم، تلوزیون نگاه کردیم و خوب و راحت خوابیدیم، صبح بعد از خوردن صبحانه (من یه نیمرو عالی درست کرده بودم) رفتیم باغ و جنگل، طبق معمول خانم همسر کلی عکس گرفت... بعد رفتیم یه دوری تو شهر زدیم، بازار قدیمی، مرکز خرید، صنایع دستی و در آخر کاخ شاه و موزه رامسر رو دیدیم خیلی خوب و زیبا بود، برگشتیم ویلا نهار خوردیم و بعد از نهار هم رفتیم فرشگاه صنایع دستی که مال صاحب خود ویلا بود و خودش و بچه هاش همه چیزایی که اونجا بود رو درست کرده بودن! خواهرم کلی خرید کرد چون قیمت ها یک سوم مغازه های سطح شهر بود ولی خانوم همسر چیزی پسندش نشد. 

حدود ساعت 2 بعد از ظهر از اونجا حرکت کردیم به سمت لنگرود و لاهیجان، تو راهمون بعد از چابکسر کنار ساحل صیاد ها تور انداخته بودن واسه گرفتن ماهی و داشتن با تراکتور تور رو جمع میکردن، من از یکی از صیاد ها پرسیدم تور کی بیرون میاد و ایشون هم گفت تا 45 دقیقه دیگه. بنابراین تصمیم گرفتیم بمونیم و تماشا کنیم  من تو این فاصله از مرغ های دریایی که نزدیک ساحل ماهی میگرفتن فیلم گرفتم، نزدیک به یک ساعت طول کشید تا تور بیرون بیاد و متاسفانه اونروز صید خوبی نداشتن حدود پنجاه نفر بودن با چند تا قایق و تراکتور و کلی زحمت در آخر دوتا جعبه هم ماهی صید نکردن ولی مردم بخشنده ای بودن و وقتی خانم همسر یکی از اون ماهی کوچولو ها رو برداشته بود تا من ازش عکس بگیرم هرکودومشون چند تا ماهی به ما دادن و در عوض پولی هم نگرفتن، ازشون بابت سخاوتمندیشون تشکر کردیم و راه افتادیم. 

من نظرم این بود که شب رو لنگرود تو پارک فجر همون جایی که سال پیش با مادرم اینا رفته بودیم چادر بزنیم چون هوا هم بهتر شده بود ولی خانم همسر اصرار داشت اینجا تکراریه و بریم رشت و من با اینکه میدونستم رشت جایی واسه موندن مسافر نداره قبول کردم بریم رشت، نرسیده به لاهیجان خانم همسر یکی از این فروشگاه های خانه و کاشانه رو دید و گفت یه سر کوچولو بریم اونجا که حدود یک ساعت طول کشید و وقتی من بهش اعتراض کردم از دستم دلیگر شد که البته بعدن از دلش درآوردم، تو لاهیجان از فروشگاه کارخانه کلوچه نوشین کلوچه و کوکی سوغات گرفتیم و حدود ساعت 8 شب رسیدیم رشت، یه دوری تو شهر زدیم و از شلوغی زیاد شهر حسابی خسته و کلافه شدیم از تو نقشه پارک ملت و پارک شهر رو پیدا کردیم ولی وقتی از چند نفر پرسیدم بهمون گفتن رشت جایی خاصی واسه مسافر نداره و فقط پارک ملت میتونیم بریم، تو پارک یه قسمتی به عنوان کمپینگ بود که خیلی جالب نبود، وقتی ما رفتیم هیچ مسافر دیگه ای نبود و محیطش مثل گورستان بود، سکو های خالی آدمو یاد قبر ها مینداخت! تاریک بود و حس خیلی بدی داشتیم! ورودیش 12 هزار تومن بود! فقط سرویس بهداشتی و یه نفر نگهبان داشت! سکوی خالی 18 هزار تومن و یه آلونک های چهار متری هم درست کرده بودن که نه بخاری داشت نه هیچی کفش موکت کهنه و نم داری بود و یه پنجره کوچیک مثل پنجره زندان و یه لامپ کم مصرف هم با نور مرده ای اونجا رو روشن کرده بود، و کرایه اش شبی 50 هزار تومن! اینبار همه رای به چادر زدن دادن! ساعت 10 شب بود و اگر چاره ای داشتیم شب رو اونجا نمیموندیم. 

 تا ما چادر رو میزدیم دو سه تا خانواده دیگه هم اومدن و یکم اوضاع بهتر شد! خانم همسر اصرار داشت که امشب باید ماهی کبابی بخوریم بنابراین از نگهبان اونجا منقل واسه کباب خواستم که یه استانبولی به عنوان منقل بهم داد!!! از بیرون پارک زغال و نوشابه و خوراکی خریدم و بساط کباب رو برپا کردیم! با اینکه اولش حس خیلی بدی داشتیم ولی کم کم حالمون بهتر شد، شب تو چادر تا ساعت 5 صبح از سرما لرزیدیم ولی بعدش گرم تر شد و تونستیم تا 8 صبح بخوابیم. 

بدون اینکه صبحانه بخوریم چادر رو جمع کردیم و قبل از ساعت 9 راه افتادیم! راستی اینم بگم که علاوه بر مبلغ ورودی 5 هزار تومن هم ازمون ودیعه!!! خواستن که من دلیلش رو نفهمدیم تا صبح که پشت قبض رو خوندم که نوشته بود تا قبل از ساعت 9 صبح باید کمپ رو ترک میکردیم وگرنه ساعتی 5 هزار تومن جریمه داشت!!!! واقعن همه چیز تکمیل بود!!! 

تو راه از یه سوپر مارکت آب میوه و کیک واسه صبحانه گرفتم و به راهمون ادامه دادیم، حدود ساعت 11 رودبار بودیم و بالاخره لحظه موعود فرا رسیده بود!! خانم همسر تمام راه رو به عشق تستر های مجانی فروشگاه های زیتون رودبار بی قرار بود! و قبل از اینکه من از ماشین پیاده شم داشت تو اولین فروشگاه یه ظرف زیتون پرورده رو تست میکرد! من هم مجبور بودم از هر فروشگاه یه چیزی بخرم تا تابلو نباشه!! خلاصه تا دلتون بخواد خانم همسر تستر مجانی میل کردن و ما هم زیتون و زیتون پرورده و سالاد زیتون و ترشی و کلوچه و... خریدیم! 

وقتی خانم همسر دلش افتاد سرجاش بدون توقف به راهمون ادامه دادیم و حدود ساعت 2 رسیدیم خانه.

 

 نوشهر، ویلای مجتمع توریستی سیتریکا:

 

رامسر، ویلای آرام: 

 

 

 

 

  

صبحانه عالی دستپخت آقای شوهر: 

 

مار آناکوندا!!! مرکز خرید... رامسر 

 

چابکسر، لب دریا: 

 

چابکسر، دهکده ساحلی: 

 

رشت، کمپینگ پارک ملت: 

 

 

ماهی کبابی تو استانبولی!!!: 

 

ممنون که تو این سفر هم همراه ما بودید.

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 3:8 توسط آقاي شوهر| |

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 4:23 توسط آقاي شوهر| |