همسر یا دردسر

"یک نمونه ازدواج اینترنتی موفق"

اصن زن باس شیطون باشه !

کرمو باشه ..

بلد باااااششششششششششششه ....

در کنار همه ی شیطونیاش ارامبخش اقاشون باشه که اقاشون احساس تنهایی نکنه ..!

خوبه تجربیاتمون رو در اختیار هم قرار بدیم.

اینکه چطوری و با چه ترفند و کارایی میتونیم اقاهامونو خوشحال کنیم. اینجوری حرف میزنم چون میدونم اکثر خواننده های وبم خانمن. ولی خب اگه اقایون محترم هم میان میخونن نظر بدن ..

متشکرم

پ ن : پروانه ی عزیزم،همشهری جونم کجایی خبری نیست ازت ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 16:48 توسط خانم همسر| |

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 13:48 توسط خانم همسر| |
سلام و صد سلام به شما دوستای عزیزم

وای چقد بده ادم یه مدت دچار کلافگی و سردر گمی میشه و خودشم دقیقا نمیدونه چه مرگشه. فقط اینکه دیگه نمیتونه مثل سابق از تمام چیزایی که براش لذت بخش بوده لذت ببره و به قولی زندگی کنه!!

از قبل اینکه برم مشهد ننوشتم..

مشهد رفتنم ده روز طول کشید. چهارروز باتفاق اقایی بودیم و شش روز خودم تنها!

با عمه هام رفتیم شاندیز،زشک.. کلی خوش گذروندیم.

دیگه اینکه تو اون مدتی که خونه مامانبزرگم بودم یه خونه تکونی راه انداختم و کل کارای مامانبزرگمو انجام دادم. مامانبزرگمم کلی دعام کرد و چی از این بهتر؟!

راستشو بخواین تو پست قبلیم از همه چی و همه جا به طور دقیق نوشتم ولی الان هیچی یادم نمیاد!!

حیف که سری قبل سیستمم هنگ کرد و همش پرید ..

این ترم بیست واحد برداشتم. یه فرم تقریبا اداری هم خریدم برا دانشگام!

از خانم موسوی هم بگم براتون که هرروز میرم بالا میبینمش. این هفته هم که اقایی شیفت شبه میرم بالا باهم میخوابیم! هفته ی قبل بااصرار خواهرشون رفته بودن شمال که حال و هواشون عوض شه و تو اون مدتی که نبودن اینقده به من تنگ میومد و دلتنگی میکردم که حد نداشت!

بشدت وابسته ی هم شدیم

اهان بگم که تولد امسالمو مشهد بودم که مصادف شده بود با جشن عقد نوه ی عمه م.

اقایی هم واسم گوشی خرید! واسه خودشم همینطور !  گوشیامون کپ همه و فقط قاب هاش فرق داره.

پسرای خانم موسوی هم دقیقا رفتن مثل گوشی ما خریدن!! 

مامان اقایی هم یه کیف واسم بافت به عنوان کادوی تولدم. خواهراشونم یکی تیشرت و اون یکی شال.

خلاصه به اینکه ... دوشب بعد اینکه از مشهد اومدیم همه ی خانواده ی اقایی رو دعوت کردیم برا شام! جاری جان رو هم دعوت کردیم که افتخار ندادن و نیومدن! زنگ هم نزدن که ما نمیایم و مادرشوهری گفت منتظرشون نباشیم!  امشبم قراره من شام بذارم بریم پارک بخوریم.

دیگه اینکه اهان برا خانم موسوی یه متر ترمه خریدم و دورشو نوارمغزی دوختم و انداختم رو اپنشون. حیف که بلد نیستم با سرمه روشو کار کنم. ولی اگه یه روز یاد گرفتم حتما سرمه دوزی میکنم!

از همتون ممنونم که تو این مدتی که پکر بودم .. عصبی بودم .. تنهام نذاشتین و با پیاماتون واقعا دلگرمم کردین!

کاش میشد دست شما دوستای مجازیمو میگرفتم و ازین سیستم میکشیدم سمت خودم!

اینقده به دوست واقعی احتیاج دارم که حد نداره!!!

خب خب برای امروز بسه.. ازین به بد زود به زود میام

اینم عکس کیفی که مامان اقایی بافته()کیف قهوه ای سمت چپی) و گوشیامون که ست کردیم!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 14:15 توسط خانم همسر| |

Salam

halam khube khoobe

  farda miyam mivisam

alan khune nistam

mobilamam ghati karde farsi type nemikone vagarna hamin emshab minveshtam

doosetoon daram doost jooniyam

ba tashakore vizhe az katayoon -narges-leyla -fateme va baghiye

good night

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 22:34 توسط خانم همسر| |
سه چهار شب قبل بود که اومدم  بلاگفا

پست مطلب جدید رو زدم و از همه جا نوشتم ..

مشهد رفتنمون،اتفاقا هایی که افتاد،جاهایی که رفتیم .. چیزایی که خریدم و کلی از همه جا تایپ کردم..

اخرای پستم که که داشتم تشکر میکردم که وقت میذارید حرفامو میخونین اینا که یهو سیستم لعنتی هنگ کرد!! موس تکون نمیخورد و خلاصه همه ی اونچه که با شوق و ذوق نوشته بودم پرید!!!!!!!!

به همین راحتی ..

نمیدونین چه حس بدی داشتم ..

اصن چه حسی بدتر از این ممکنه وجود داشته باشه!؟؟

هیچی دیگه ..

الان یکماهی هست که پست نذاشتم.

قبلنا شاید در روز دوبار پست میذاشتم ولی الان ....

اصن چه اهمیتی داره بنویسم که چی شد و چی نشد؟!

اصن حوصله ی خودمم ندارم ...

من دیگه "من سابق" نیستم!

همه چی خیلی عادی میگذره ..

148 تا نظر تایید نشده دارم!!  همشو خوندم ..

شمایی که حالمو میپرسین،منتظرین بیام بنویسم،ازم شاکی هستین چرا نمیام وبلاگاتون ...

شماها واقعی هستین؟!! یا فتوشاپ؟؟!!   من خواب نمیبینم عایا!!؟؟

پ ن : کتایون .. خوب نیستم! درکم کن ...

نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 13:9 توسط خانم همسر| |
نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 1:1 توسط خانم همسر| |
سلام

من دیشب از مشهد برگشتم. کلی حرف دارم .. ولی واقعا الان خسته م 

در اولین فرصت میام و پست میذارم و جواب کامنت ها رو میدم..

تولد امسالمو پیش مامانبزرگم بودم و ازین بابت خیلی خوشحالم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 0:0 توسط خانم همسر| |

درست بیست و چهار سال پیش خدا به من یه هدیه داد, امروز چهار ساله اون هدیه بدستم رسیده, و من هر روز بابت این هدیه از خدا تشکر میکنم, تولدت مبارک عشقم

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 1:39 توسط آقاي شوهر| |
سلام

من و اقایی فردا ساعت 3 عصر بلیت داریم برای مشهد ..

مشهد رفتن من که تقریبا قطعی بود چون میخواستم برای مراسم بله برون نوه ی عمه م باشم ولی اقایی نه .. چون میدونستم بهش مرخصی نمیدن.

اما چون مواد اولیه ی شرکتشون تموم شده بود به همه ی کارکنانش چهارروز مرخصی اجباری دادن!

یعنی اقایی از فردا که جمعه ست مرخصی داره تا سه شنبه و خب تصمیم گرفتیم باهم بریم مشهد. گرچه مراسم نوه ی عمه م پنجشنبه ست که اتفاقا تولد منم هست،  ولی خب اقایی میتونه حداقل بعد از دوماه زیارت کنه و ازین بابت خیلی خوشحاله 

منم خوشحالم! چون میتونم با اقایی برم مشهد.. هرچی تا همین دوسال قبل دوست داشتم تند تند برم مشهد و خب واقعا برام فرقی نمیکرد اقایی باهام باشه یا نه .. الان ترجیح میدم با اقایی برم و با اقایی هم برگردم.. ولو اینکه تا سه ماه هم بهش مرخصی ندن!!  

یعنی اینقد دل گنده شدم و وابسته ی خونه زندگیم

الانم واقعا دوست دارم همون سه شنبه با اقایی برگردم ولی خب دیگه واقعا زوده! یعنی سه روز واقعا کمه!برای همینم من تا بیستم مشهدم. شش روز بعد اینکه اقایی برگرده برمیگردم ..

امروز کلا مشغول جمو جور کردن خونه و بستن چمدونم شدم.

خانم موسوی هم غصصصصه داررررررر که منو تا ده روز نمیبینه!!

خداییش واسه منم سخته. خیلی بهش وابسته شدم و دوریش اذیتم میکنه .

ولی خب نمیشه هم که مشهد نرم. بهرحال همه ی خانواده م اونجان و خب مامانبزرگم و بابام چشم به راهن که بعد دوماه و نیم برم

دیگه اینکه .. الانم که دارم تایپ میکنم خانم موسوی تو پذیرایی رو مبل خوابش برده..

قربونش برم مثلا اومده بود پیش من که چمدونمو ببندمو تنها نباشم.داشتیم حرف میزدیم که خوابش برد

اقایی امشب شیفت شبه و نیست خونه.

اهان تا یادم نرفته اینم بگم دیروز صبح باتفاق اقایی و خانم موسوی اینا رفتیم طالقان خونه ی مادرشون اینا . اینقده بهمون خوش گذشت که حد نداشت

امروزم که مامان اقایی جان یه کیف پاسپورتی قشنگ واسم بافته بود با نخ مکرومه بافی که پیش پیش به عنوان هدیه تولدم بهم داد

خلاصه اینکه .. واسم دعا کنین. منم برا همتون دعا میکنم و نائب الزیاره ی همتون هستم

دوستتون دارم دوستای مجازی خوبم ..

نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 23:59 توسط خانم همسر| |
اینقده دلم گرفته که حد نداره .. نمیدونم چرا فقط خیلی ته دلم خالیه!
نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 23:35 توسط خانم همسر| |