همسر یا دردسر

"یک نمونه ازدواج اینترنتی موفق"

سورپرایز! از امروز من و خانم همسر با هم همکار شدیم!

سلام به همه

یه پست بلند بالا نوشته بودم که چی شد ما یهو باهم همکار شدیم ولی نمیدونم چرا آپدیت نشد و همش پرید! اما خلاصه بگم که چند روز پیشا یهو به فکرم رسید که چه خوب میشه ما با هم همکار بشیم، با هم بریم با هم بیایم...

واسه همین از امروز باهم همکار شدیم و خانم همسر تو آزمایشگاه شرکت مشغول به کار شد، چقدم روپوش سفید بهش میاد!!!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 3:58 توسط آقاي شوهر| |
سلام

با این پست بلند بالایی که من بعد مدت ها گذاشته بودم و با اون همه عکس انتظار داشتم  کلی نظر بذارین ولی...

خورد تو حالم!!! فکر کنم من پست نذارم بهتره!!! اسم وبلاگ رو هم باید بذارم دل نوشته های خانم همسر و دوست جونیاش!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:48 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
سلام به همه دوستان خوبمون 

 

تعجب نداره که! همش که قرار نیست خانم همسر پست بزاره! ناسلامتی اینجا وبلاگ آقای شوهر و خانومه همسره!!! 

با اجازه میخوام پستمو از اینجا شروع کنم که... 

از فردای روز عروسی تو مشهد که "آقاي شوهر دست خانم همسر رو گرفت و اونو باخودش برد توي يه شهر كوچيك، تو يه خونه كوچولو موچولو که يه زندگي شيرين و پردردسر رو باهم شروع کنن..." (مدیونین اگه فکر کنین این یه تیکه رو از اون متن سبز رنگ کنار وبلاگ کپی کردم! ) به عنوان ماه عسل با ماشین عروس از جاده شمال به سمت شهر اقای شوهر حرکت کردیم و خانم همسر هم در اولین همراهی تقریبا کل مسیر رو در کنار من روی صندلی ماشین خواب بود و داشت از دیدن مناظر زیبای جاده تو خواب لذت میبرد تا به جاده زیبای چالوس رسیدیم ولی چون شب شده بود، خانم همسر از دیدن مناظر زیبای جاده چالوس حتی تو خواب هم بی بهره موند و از اون روز تا همین چند وقت پیش مدام به جون منه بیچاره غر میزد که: "آره... تو منو یه جاده چالوس هم نبردی... جاری جان اینا سالی دو بار میرن شمال اونم از جاده چالوس..." و الا ماشااله... واسه همین منم تصمیم گرفته بودم که در اولین فرصت (3 سال طول کشید البته!) خانم همسر ببرم شمال تا جاده چالوس رو ببینه تا اینکه فردای روزی که خانم همسر بعد از تعطیلات طولانی نوروزی به خانه برگشتن و چشم و دل ما رو روشن کردن، صبح که رفتم شرکت دیدم بخاطر رنگ آمیزی کف سالن ها شرکت به مدت 3 روز تعطیله و با اینکه قبلن برنامه جور دیگه ای تنظیم شده بود و قرار نبود تعطیل بشه، تعطیل شد! (اوه چی گفتم! یاد اون جمله معروف افتادم که میگه طوری نکنید که طوری بشه که ملت فکر کنن طوری شده) خلاصه... منم با شور و شعف بسیار برگشتم خونه و تو راه به این فکر بکر رسیدم که چه فرصتی بهتر از این که از زیر دین خانوم همسر بیرون بیام و بریم شمال اونم از جاده چالوس!!! 

وقتی رسیدم خونه خانم همسر خواب بود و حاضر نبود به این راحتی ها از خواب ناز بیدار بشه تا اینکه بهش گفتم: "پاشو میخوایم بریم شمال میخوایم بریم جاده چالوس" که خانوم همسر مثل فنر از جاش پرید با تعجب به من نگاه کرد و گفت چالوس!؟ شمال!؟ جنگل!؟ بام! شیب! شیب دار؟ ... پس تو چرا نرفتی سر کار؟! خلاصه وقتی براش توضیح دادم کلی خوشحال شد و شروع کردیم با عجله به بستن بار سفر تا زود راه بیفتیم و صبحانه رو تو راه بخوریم. 

ولی از اونجایی که خانم همسر قلب بسیار رئوفی داره یهو به دلش افتاد که فقط خواهر بزرگم اینا امسال عید جایی نرفتن و بهتره که اونا رو هم با خودمون ببریم، که منم با پیشنهادش موافقت کردم و خانم همسر به خواهرم تلفن زد و  خواهرمم گفت که خواهر زادم رفته مدرسه و فقط خودش و اون میان چون شوهرش میره سرکار و نمیتونه بیاد. بخاطر همین هم تا ظهر صبر کردیم و نهار رو خونه مادرم خوردیم و بعد از خداحافظی حدود ساعت 2 بعد از ظهر راه افتادیم به طرف جاده چالوس! 

حدود ساعت 7 عصر رسیدیم چالوس البته تو راه چند بار توقف داشتیم و از مناظر و جاهای دیدنی جاده لذت بردیم و خانم همسر هم طبق معمول دوربین به دست من مدام میگفت از من تو این زاویه عکس بگیر!

وقتی رسیدم چالوس یه چرخی توی شهر زدیم و رفتیم لب دریا البته هوا ابری و سرد بود و چالوس هم جایی واسه موندن پیدا نکردیم واسه همین تصمیم گرفتیم شب رو بریم نوشهر بمونیم. ساعت 8 شب نوشهر بودیم، تو پمپ بنزین از اپراتور اونجا پرسیدم که شب رو کجا میتونیم بمونیم که بهمون گفت میتونین برین مجتمع توریستی سیتریکا که لب ساحل هست و جای خوبیه هم میتونین چادر بزنین هم ویلا بگیرن، ماهم تشکر کردیم و راه افتادیم، اینم بگم که من قبل از اینکه از خونه راه بیفتیم نقشه شهر های شمالی رو تو موبایلم تو برنامه گوگل مپ دانلود کردم و بخاطر همین خیلی راحت و بی دردسر اونجا رو پیدا کردیم، مجتمع خوبی بود کنار دریا با امکانات خوب مثل ویلا، کافی شاپ، سوپر مارکت، جاهایی برای چادر زدن و حتی چادر های اجاره ای، منقل برای کباب، نگهبانی و... ورودی مجتمع هم 6 هزار تومن بود.  من دوست داشتم شب کنار ساحل چادر بزنیم ولی از اونجایی که هوا ابری و سرد بود بقیه رای به اجاره ویلا دادن و بنابراین ویلا گرفتیم اجارش شبی 60 هزار تومن بود امکاناتش هم بد نبود مبله با بخاری و کولر گازی، سرویس بهداشتی و حمام و گاز و  یخچال و تلوزیون، منظره دریا و... عکس هم میزارم تا اگه خواستین برین قبلش ببینین، درکل خوب بود. شام جوجه زدیم و شب راحت خوابیدیم صبح هم بعد از خوردن صبحانه رفتیم لب دریا خواهرم کلی رو ساحل با یه تیکه چوب نقاشی کشید و خانم همسر هم تا دلتون بخواد عکس گرفت، (در کل فقط با موبایل من حدود 4 گیگ عکس و فیلم گرفتیم که چند تا از عکس ها رو براتون گلچین کردم و با توضیحات تو همین پست آپلود میکنم). بعدش آمدیم خونه نهار خوردیم و بعد از نهار و نماز به قصد رامسر حرکت کردیم. 

حدود ساعت 3 یا 4 بعد از ظهر رامسر بودیم، اول رفتیم لب دریا بعدش یه دوری تو شهر زدیم و از تبلیغات کنار جاده نزدیک تله کابین شماره تماس یه ویلا برای اجاره رو برداشتیم، من تماس گرفتم و آدرس پرسیدم، آدرسش بعد از تله کابین رامسر (از سمت رشت به چالوس) زیر پل عابر روستای لپاسرک کوچه یادم نیست! ویلای آرام بود، جای فوق العاده ای بود وسط جنگل نزدیک دریا، یه ویلای سه طبقه که طبقه اول و سوم رو اجاره میدادن البته سوییت هم داشتن که ارزونتر بود. ما طبقه اول و سوم رو دیدیم طبقه سوم خیلی شیک بود و تقریبا همه وسایلش هم نو بود، طبقه اول خوب بود، با تمام امکانات و دوخوابه، وای فای هم داشت یخچالش هم پر بود ولی مجانی نبود، ما طبقه اول رو شبی 50 هزار تومن اجاره کردیم، طرف قسم میخورد تا دو شب پیش تو ایام عید شبی 350 هزار تومن هم اجاره میداده!!!  

شام خوردیم، تلوزیون نگاه کردیم و خوب و راحت خوابیدیم، صبح بعد از خوردن صبحانه (من یه نیمرو عالی درست کرده بودم) رفتیم باغ و جنگل، طبق معمول خانم همسر کلی عکس گرفت... بعد رفتیم یه دوری تو شهر زدیم، بازار قدیمی، مرکز خرید، صنایع دستی و در آخر کاخ شاه و موزه رامسر رو دیدیم خیلی خوب و زیبا بود، برگشتیم ویلا نهار خوردیم و بعد از نهار هم رفتیم فرشگاه صنایع دستی که مال صاحب خود ویلا بود و خودش و بچه هاش همه چیزایی که اونجا بود رو درست کرده بودن! خواهرم کلی خرید کرد چون قیمت ها یک سوم مغازه های سطح شهر بود ولی خانوم همسر چیزی پسندش نشد. 

حدود ساعت 2 بعد از ظهر از اونجا حرکت کردیم به سمت لنگرود و لاهیجان، تو راهمون بعد از چابکسر کنار ساحل صیاد ها تور انداخته بودن واسه گرفتن ماهی و داشتن با تراکتور تور رو جمع میکردن، من از یکی از صیاد ها پرسیدم تور کی بیرون میاد و ایشون هم گفت تا 45 دقیقه دیگه. بنابراین تصمیم گرفتیم بمونیم و تماشا کنیم  من تو این فاصله از مرغ های دریایی که نزدیک ساحل ماهی میگرفتن فیلم گرفتم، نزدیک به یک ساعت طول کشید تا تور بیرون بیاد و متاسفانه اونروز صید خوبی نداشتن حدود پنجاه نفر بودن با چند تا قایق و تراکتور و کلی زحمت در آخر دوتا جعبه هم ماهی صید نکردن ولی مردم بخشنده ای بودن و وقتی خانم همسر یکی از اون ماهی کوچولو ها رو برداشته بود تا من ازش عکس بگیرم هرکودومشون چند تا ماهی به ما دادن و در عوض پولی هم نگرفتن، ازشون بابت سخاوتمندیشون تشکر کردیم و راه افتادیم. 

من نظرم این بود که شب رو لنگرود تو پارک فجر همون جایی که سال پیش با مادرم اینا رفته بودیم چادر بزنیم چون هوا هم بهتر شده بود ولی خانم همسر اصرار داشت اینجا تکراریه و بریم رشت و من با اینکه میدونستم رشت جایی واسه موندن مسافر نداره قبول کردم بریم رشت، نرسیده به لاهیجان خانم همسر یکی از این فروشگاه های خانه و کاشانه رو دید و گفت یه سر کوچولو بریم اونجا که حدود یک ساعت طول کشید و وقتی من بهش اعتراض کردم از دستم دلیگر شد که البته بعدن از دلش درآوردم، تو لاهیجان از فروشگاه کارخانه کلوچه نوشین کلوچه و کوکی سوغات گرفتیم و حدود ساعت 8 شب رسیدیم رشت، یه دوری تو شهر زدیم و از شلوغی زیاد شهر حسابی خسته و کلافه شدیم از تو نقشه پارک ملت و پارک شهر رو پیدا کردیم ولی وقتی از چند نفر پرسیدم بهمون گفتن رشت جایی خاصی واسه مسافر نداره و فقط پارک ملت میتونیم بریم، تو پارک یه قسمتی به عنوان کمپینگ بود که خیلی جالب نبود، وقتی ما رفتیم هیچ مسافر دیگه ای نبود و محیطش مثل گورستان بود، سکو های خالی آدمو یاد قبر ها مینداخت! تاریک بود و حس خیلی بدی داشتیم! ورودیش 12 هزار تومن بود! فقط سرویس بهداشتی و یه نفر نگهبان داشت! سکوی خالی 18 هزار تومن و یه آلونک های چهار متری هم درست کرده بودن که نه بخاری داشت نه هیچی کفش موکت کهنه و نم داری بود و یه پنجره کوچیک مثل پنجره زندان و یه لامپ کم مصرف هم با نور مرده ای اونجا رو روشن کرده بود، و کرایه اش شبی 50 هزار تومن! اینبار همه رای به چادر زدن دادن! ساعت 10 شب بود و اگر چاره ای داشتیم شب رو اونجا نمیموندیم. 

 تا ما چادر رو میزدیم دو سه تا خانواده دیگه هم اومدن و یکم اوضاع بهتر شد! خانم همسر اصرار داشت که امشب باید ماهی کبابی بخوریم بنابراین از نگهبان اونجا منقل واسه کباب خواستم که یه استانبولی به عنوان منقل بهم داد!!! از بیرون پارک زغال و نوشابه و خوراکی خریدم و بساط کباب رو برپا کردیم! با اینکه اولش حس خیلی بدی داشتیم ولی کم کم حالمون بهتر شد، شب تو چادر تا ساعت 5 صبح از سرما لرزیدیم ولی بعدش گرم تر شد و تونستیم تا 8 صبح بخوابیم. 

بدون اینکه صبحانه بخوریم چادر رو جمع کردیم و قبل از ساعت 9 راه افتادیم! راستی اینم بگم که علاوه بر مبلغ ورودی 5 هزار تومن هم ازمون ودیعه!!! خواستن که من دلیلش رو نفهمدیم تا صبح که پشت قبض رو خوندم که نوشته بود تا قبل از ساعت 9 صبح باید کمپ رو ترک میکردیم وگرنه ساعتی 5 هزار تومن جریمه داشت!!!! واقعن همه چیز تکمیل بود!!! 

تو راه از یه سوپر مارکت آب میوه و کیک واسه صبحانه گرفتم و به راهمون ادامه دادیم، حدود ساعت 11 رودبار بودیم و بالاخره لحظه موعود فرا رسیده بود!! خانم همسر تمام راه رو به عشق تستر های مجانی فروشگاه های زیتون رودبار بی قرار بود! و قبل از اینکه من از ماشین پیاده شم داشت تو اولین فروشگاه یه ظرف زیتون پرورده رو تست میکرد! من هم مجبور بودم از هر فروشگاه یه چیزی بخرم تا تابلو نباشه!! خلاصه تا دلتون بخواد خانم همسر تستر مجانی میل کردن و ما هم زیتون و زیتون پرورده و سالاد زیتون و ترشی و کلوچه و... خریدیم! 

وقتی خانم همسر دلش افتاد سرجاش بدون توقف به راهمون ادامه دادیم و حدود ساعت 2 رسیدیم خانه.

 

 نوشهر، ویلای مجتمع توریستی سیتریکا:

 

رامسر، ویلای آرام: 

 

 

 

 

  

صبحانه عالی دستپخت آقای شوهر: 

 

مار آناکوندا!!! مرکز خرید... رامسر 

 

چابکسر، لب دریا: 

 

چابکسر، دهکده ساحلی: 

 

رشت، کمپینگ پارک ملت: 

 

 

ماهی کبابی تو استانبولی!!!: 

 

ممنون که تو این سفر هم همراه ما بودید.

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 3:8 توسط آقاي شوهر| |

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 4:23 توسط آقاي شوهر| |
بدون مقدمه:

اولین باری ک بااقایی درباره ی ازدواج صحبت کردیم, خودمم فکرنمیکردم ک خانوادم موافقت کنند…

بهرحال حرف یه عمر زندگیه, ادم نمیتونه به کسی که جلوچشمم بزرگ شده اعتماد کنه چه برسه به یه ادم مجازی که اصن معلوم نیست پسره,دختره… اونچه ک میگه حقیقت داره نداره…

خلاصه…وقتی اقایی پیشنهاد ازدواج داد منم باکمی تردید به یکی از عمه هام گفتم ک تو نت با به پسره از فلان شهر اشنا شدم ک تریپ ازدواجه و اینا ک عمه هم خیلی رااااحت گفت اصن فکرشم نکن!!!

بااین عمه م صمیمی بودم,تقریبا کوچیکیمو باهاش گذروندم و به اخلاق من کاملا اشناست…

گفت فکرکردی ازدواج بچه بازیه؟! هر حسی ب یه ادم داشتی باید جدی بگیری؟؟

و گفت بهتره همونجا  ینی پشت کامپیوتر تموم کنین این بچه بازیا رو  ولی واقعا بچه بازی نبود!

من یه حس واقعی داشتم ب اقایی…

بعدچندروز ب اقایی گفتم بعیید میدونم خانوادمم اجازه بدن گفت اینم یه جور اشناییه دیگه…

اخه تو خانواده ی من ازدواج اینترنتی یه چیز کامل به دور از ذهن بود! اصن بد جا افتاده …

بعد یه هفته ای دلمو زدم ب دریا و تصمیم گرفتم خودم ب بابام بگم و یه شب گفتم…: بابا من یه پسره تو نت اشنا شدم, با فاصله ی هزار کیلومتر… و داشتم حرف میزدم بابام گفت شما بیجا میکنی!!!

و اعتراف میکنم تقریبا یه هفته ای مودم رو جمع کرد!! من ب بابام خیلی وابسته بودم و بالعکس و الان که فکر میکنم خیلی زمان برد تا بابام تونست باخودش کنار بیاد ک منو با یه نفر دیگه تقسیم کنه!!!

تلفنی بااقایی درتماس بودمو گفتم بهتره همینجا تموم کنیم چون خانوادم اجازه نمیدن…

گفت شماره باباتو بده باهاش حرف بزنم! :/

و منم گفتم بیفایده ست و گفت شما شماره رو بده منو بابات حرفای مردونه داریم!

خلاصه تلفنی با بابا حرف زد و چکیده ی صحبتاش این بوده که بذارید ما بیایم مشهد,صحبت کنیم اگه فقط یه مورد برا مخالفت بود بگین…

و بقیه ی حرفا ک خود اقایی بعدا میاد مینویسه!

بابا ک به زبون اقایی بس نیومده بود اجازه ی خواستگاری داد و اقایی باتفاق پدرمادرشون و خواهرکوچیکشون اومدن مشهد و خلاصه طی چندجلسه قرار شد بابا و عمواینا هم برن شهر اقایی برا تخقیق و …

که باوجود مخالفت های خانواده ی من (صرف راه دور و عدم شناخت دقیق از خانواده ی اقایی و غریبی من) همه چه دست ب دست هم داد ک با اقایی ازدواج کنم!

اینم بگم برا ما دخترا شرایط سختتره

ازین نظر که اگه یه همچین موقعیت هایی پیش بیاد(مثل اشنایی اینترنتی ) نمیتونیم راحت ب خانواده هامون بگیم ولی اقایون راحت و بی رو درواسی میگن!

یادتون باشه اگه یه همچین موقعیتهایی واستون پیش اومد برید حقیقتو به خانوادتون بگین""

 پ ن: اگه دو طرف راضی باشین واقعا میشه!

امشب بلیت داریم برا مشهد

میریم پیش خانواده ی من… اقایی چهارم برمیگرده و من تا چهاردهم هستم.

سال نو رو ب همتون تبریک میگم. ان شالله ب همه ی ارزوهاتون برسین…

 لحظه ی تحویل سال تو قطاریم… بین ادمایی ک اصلا نمیشناسیمشون ولی تو اون لحظه باهمیم. بنظر جالب میاد..

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:20 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
زن قوی کسی است  که بتواند

در صبح به گونه ای لبخند بزند

که گویی شب قبلش اصلا گریه نکرده است…

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:41 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
تو زندگی دونفره, حق نداریم الکی و سر هیچ و پوچ کسل و بیحوصله باشیم!

خوبه مراعات طرفمونو کنیم که دلش نلرزه , دلش نشکنه…

نه اینکه هروقت بخوایم شاد و شنگول باشیم, هروقت بخوایم بیحوصله!

اینم یه جور بازی کردن با احساس طرف مقابله

خیلی بده

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 6:37 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
سلام

تاحالا براتون پیش اومده یه کاری رو که بعد مدتی انجام ندادین, بعد تصمیم میگیرین انجام بدین, سختتون میاد؟؟  قضیه من و وبلاگ نوشتنمه. خیلی وقته ننوشتم, اصن حسش نیست… الانم بااینکه کلی حرف دارم و کلی اتفاق افتاده ولی حس نوشتن ندارم.

بشدت به دلگرمی ها و انگیزه دادنتون احتیاج دارم!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:59 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
سلام به همه دوستای خوبمون

اگه دقت کرده باشین این چند تا پست آخر رو دونفری نوشتیم واسه همینم تو نوشته هامون بجای من از ما استفاده کردیم، از این به بعد هم سعی میکنیم بیشتر دونفری بنویسیم و امیدواریم بازخورد مثبتی هم از طرف شما داشته باشه.

قرار گذاشتیم در اولین فرصت یک سری پست بزاریم و یه مروری از اول آشناییمون تا امروز داشته باشیم، از دغدغه اون روزای که تازه با هم آشنا شده بودیم و تمام فکر و ذهنمون این بود که چطوری این موضوع رو به خانواده هامون بگیم تا سختی های دوری راه تو دوران نامزدی و تهیه لوازم زندگی و جشن عروسی (ما دوبار جشن گرفتیم یه بار تو شهر خانم همسر و سه روز بعد هزار کیلومتر دورتر تو شهر آقای شوهر!!! تازه با تمام ملزومات) از خونه اولمون تا فکر خریدن خونه از داشتن ها و نداشتن ها از تلخی ها و شیرینی ها... خلاصه از دردسر های شیرین همسر یا دردسر!

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 5:1 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |

قبل: 

 

و اما بعد....: 

 

 

این هم کمد دیواری که وسط کمد میز کامپیوتر درآوردیم  (تز خانم همسر): 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 18:58 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |