همسر یا دردسر

"یک نمونه ازدواج اینترنتی موفق"

بدون مقدمه:

اولین باری ک بااقایی درباره ی ازدواج صحبت کردیم, خودمم فکرنمیکردم ک خانوادم موافقت کنند…

بهرحال حرف یه عمر زندگیه, ادم نمیتونه به کسی که جلوچشمم بزرگ شده اعتماد کنه چه برسه به یه ادم مجازی که اصن معلوم نیست پسره,دختره… اونچه ک میگه حقیقت داره نداره…

خلاصه…وقتی اقایی پیشنهاد ازدواج داد منم باکمی تردید به یکی از عمه هام گفتم ک تو نت با به پسره از فلان شهر اشنا شدم ک تریپ ازدواجه و اینا ک عمه هم خیلی رااااحت گفت اصن فکرشم نکن!!!

بااین عمه م صمیمی بودم,تقریبا کوچیکیمو باهاش گذروندم و به اخلاق من کاملا اشناست…

گفت فکرکردی ازدواج بچه بازیه؟! هر حسی ب یه ادم داشتی باید جدی بگیری؟؟

و گفت بهتره همونجا  ینی پشت کامپیوتر تموم کنین این بچه بازیا رو  ولی واقعا بچه بازی نبود!

من یه حس واقعی داشتم ب اقایی…

بعدچندروز ب اقایی گفتم بعیید میدونم خانوادمم اجازه بدن گفت اینم یه جور اشناییه دیگه…

اخه تو خانواده ی من ازدواج اینترنتی یه چیز کامل به دور از ذهن بود! اصن بد جا افتاده …

بعد یه هفته ای دلمو زدم ب دریا و تصمیم گرفتم خودم ب بابام بگم و یه شب گفتم…: بابا من یه پسره تو نت اشنا شدم, با فاصله ی هزار کیلومتر… و داشتم حرف میزدم بابام گفت شما بیجا میکنی!!!

و اعتراف میکنم تقریبا یه هفته ای مودم رو جمع کرد!! من ب بابام خیلی وابسته بودم و بالعکس و الان که فکر میکنم خیلی زمان برد تا بابام تونست باخودش کنار بیاد ک منو با یه نفر دیگه تقسیم کنه!!!

تلفنی بااقایی درتماس بودمو گفتم بهتره همینجا تموم کنیم چون خانوادم اجازه نمیدن…

گفت شماره باباتو بده باهاش حرف بزنم! :/

و منم گفتم بیفایده ست و گفت شما شماره رو بده منو بابات حرفای مردونه داریم!

خلاصه تلفنی با بابا حرف زد و چکیده ی صحبتاش این بوده که بذارید ما بیایم مشهد,صحبت کنیم اگه فقط یه مورد برا مخالفت بود بگین…

و بقیه ی حرفا ک خود اقایی بعدا میاد مینویسه!

بابا ک به زبون اقایی بس نیومده بود اجازه ی خواستگاری داد و اقایی باتفاق پدرمادرشون و خواهرکوچیکشون اومدن مشهد و خلاصه طی چندجلسه قرار شد بابا و عمواینا هم برن شهر اقایی برا تخقیق و …

که باوجود مخالفت های خانواده ی من (صرف راه دور و عدم شناخت دقیق از خانواده ی اقایی و غریبی من) همه چه دست ب دست هم داد ک با اقایی ازدواج کنم!

اینم بگم برا ما دخترا شرایط سختتره

ازین نظر که اگه یه همچین موقعیت هایی پیش بیاد(مثل اشنایی اینترنتی ) نمیتونیم راحت ب خانواده هامون بگیم ولی اقایون راحت و بی رو درواسی میگن!

یادتون باشه اگه یه همچین موقعیتهایی واستون پیش اومد برید حقیقتو به خانوادتون بگین""

 پ ن: اگه دو طرف راضی باشین واقعا میشه!

امشب بلیت داریم برا مشهد

میریم پیش خانواده ی من… اقایی چهارم برمیگرده و من تا چهاردهم هستم.

سال نو رو ب همتون تبریک میگم. ان شالله ب همه ی ارزوهاتون برسین…

 لحظه ی تحویل سال تو قطاریم… بین ادمایی ک اصلا نمیشناسیمشون ولی تو اون لحظه باهمیم. بنظر جالب میاد..

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:20 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
زن قوی کسی است  که بتواند

در صبح به گونه ای لبخند بزند

که گویی شب قبلش اصلا گریه نکرده است…

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:41 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
تو زندگی دونفره, حق نداریم الکی و سر هیچ و پوچ کسل و بیحوصله باشیم!

خوبه مراعات طرفمونو کنیم که دلش نلرزه , دلش نشکنه…

نه اینکه هروقت بخوایم شاد و شنگول باشیم, هروقت بخوایم بیحوصله!

اینم یه جور بازی کردن با احساس طرف مقابله

خیلی بده

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 6:37 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
سلام

تاحالا براتون پیش اومده یه کاری رو که بعد مدتی انجام ندادین, بعد تصمیم میگیرین انجام بدین, سختتون میاد؟؟  قضیه من و وبلاگ نوشتنمه. خیلی وقته ننوشتم, اصن حسش نیست… الانم بااینکه کلی حرف دارم و کلی اتفاق افتاده ولی حس نوشتن ندارم.

بشدت به دلگرمی ها و انگیزه دادنتون احتیاج دارم!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:59 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
سلام به همه دوستای خوبمون

اگه دقت کرده باشین این چند تا پست آخر رو دونفری نوشتیم واسه همینم تو نوشته هامون بجای من از ما استفاده کردیم، از این به بعد هم سعی میکنیم بیشتر دونفری بنویسیم و امیدواریم بازخورد مثبتی هم از طرف شما داشته باشه.

قرار گذاشتیم در اولین فرصت یک سری پست بزاریم و یه مروری از اول آشناییمون تا امروز داشته باشیم، از دغدغه اون روزای که تازه با هم آشنا شده بودیم و تمام فکر و ذهنمون این بود که چطوری این موضوع رو به خانواده هامون بگیم تا سختی های دوری راه تو دوران نامزدی و تهیه لوازم زندگی و جشن عروسی (ما دوبار جشن گرفتیم یه بار تو شهر خانم همسر و سه روز بعد هزار کیلومتر دورتر تو شهر آقای شوهر!!! تازه با تمام ملزومات) از خونه اولمون تا فکر خریدن خونه از داشتن ها و نداشتن ها از تلخی ها و شیرینی ها... خلاصه از دردسر های شیرین همسر یا دردسر!

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 5:1 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |

قبل: 

 

و اما بعد....: 

 

 

این هم کمد دیواری که وسط کمد میز کامپیوتر درآوردیم  (تز خانم همسر): 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 18:58 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
سلام به همه 

 

اول از همه باید از همتون بابت دیر ب دیر آپ کردن معذرت خواهی کنیم  آخه این روزا حسابی درگیر کارای خونه هستیم و به خاطر بدقولی پسر خانم موسوی* دو هفته ای میشه که تمام اسباب و اثاث مون و جمع کردیم و کل زندگیمون خلاصه شده تو یه اتاق!!! کامپیوتر خونه هم که چند وقتی میشه از دست ما خسته شده و هردفعه یه جاش از کار می افته!! بنده خدا مونده با چه زبونی به ما بگه "تو رو خدا دس از سر کچل من بردارین" داخل پرانتز بگم که کامپیتورمون 10سالشه و تا به حال 3 بار مادربرد 2 بار رم و 2بار هم کارت گرافیک رو عوض کردیم 

 برگردیم سر اصل مطلب! بالاخره بعد از دو سال وام مون جور شد و قسمت شد که کابینت و کمد بزنیم،  همین اولم بگم که تمام طرح و نقشه و مدل و... از خودمون بوده و از هیچ ژورنال یا... کپی برداری نشده! (حالا انگار کشتی نوحه..!!) 

کمد دیواری هم قراره فردا بیاد نصب کنه (اگه بیییییییییییییییاددد!!!!)  امروز هم آشپز خونه و داخل کابینت ها رو تمیز کردیم. 

خونه که تکمیل شد عکس های کاملشو آپ میکنیم، پس تا اونموقع شکیببببببببببببا باشید! 

_____________________________________________________________________________

*پسر خانم موسوی، آقا دانیال، کابینت ساز هستن و ایشون کابینت های ما رو میسازن

 

 

نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۳۹۳ساعت 1:57 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |

همونطور که قول داده بودم این پست رو اختصاص میدم به اعمالی برای خونه دار شدن در چهارشنبه ی اخرصفر که خودم سه سال قبل همین موقع خوندم که خداروشکر حاجتم رو گرفتم..

 انشالله شما هم بخونید و به امید خدا سال بعد اینموقع خونه ی خودتون باشید

من این اعمال رو از روی قران بابابزرگم که خیلی قدیمیه رونوشت کردم. بهرحال هرکسی اعتقاداتی داره و خب من امیدم به خدا بود و با توکل به خدا این سوره ها رو خوندم و خداروشکر حاجت روا هم شدم

 انشالله تموم مستاجرا خونه دار شن و طعم شیرین زندگی زیر سقفی که برای خودشونه بچشن   

*برای همسایه هم نور طلب کن.. قطعا حوالی تو نیز روشن تر خواهد شد*

 

* چهارشنبه ی اخر صفر قبل از غروب آفتاب زیر اسمان بخوانید اول نماز حاجت(دورکعت نمازحاجت)

 و بعد از نماز، خواندن سوره های:

1. الم نشرح    2.والتین    3.اذاجاء    4. قل هوالله    5. ناس    6. فلق

(هرکدام به ترتیب 6 مرتبه)

 و قبل از طلوع آفتاب پنجشنبه ی اخر صفر همین اعمال

 نماز حاجت و  (سوره ها که  >> هرکدام به ترتیب 7 مرتبه)

 تا سال آینده صاحب خانه میشوید انشالله*

 

 که چهارشنبه و پنج شنبه ی اخر صفر امسال مصادف میشه با26 و 27اذرماه

تو پرانتز بگم که من این اعمال رو پشت پنجره ی رو به اسمون خوندم. چون اصلا نمیشد برم رو بالکن یا روی پشت بوم که به قول این دعا زیر اسمون باشم! مهم نیته دوستان. از ته دلتون بخونین انشالله حاجت روا میشید.التماس دعای خیر

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:39 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |
خدا که فقط متعلق به آدم‌های خوب نیست، خدا، خدای آدم‌های خلافکار هم هست و فقط خداست که بین بندگانش فرقی نمی‌گذارد. فی‌الواقع خداوند اند لطافت، اند بخشش، اند بیخیال ‌شدن و اند چشم‌پوشی و اند رفاقت است. رفیق خوب و با مرام همه چیزش را پای رفاقت می‌گذارد. بایستی ما یک فکری به حال اهلی‌شدن آدم‌ها بکنیم اهلی‌کردن یعنی ایجاد علاقه‌کردن و این تنها راه رسیدن به خداست و خیلی هم مهم است...

نوشته شده در دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:12 توسط آقاي شوهر| |
سلام 

این روزا زندگیمون آروم و شاد میگذره، جمعه قرار بود آقایی مرخصی بگیره تا به اتفاق خواهرشوهرکوچیکه(که تازه نامزد کرده) و شوهرش یه سفره یک روز و نصفی بریم چالوس ولی به دلایلی مسافرتمون دقیقه نود کنسل شد و حسابی خورد تو حالمون، آقایی هم مرخصیشو کنسل کرد و رفت شرکت!!! خانم موسوی هم رفته بودن ده و من حسابی تک تنها شدم، خیلی روز بدی بود، ولی وقتی اقایی از شرکت برگشت حالم خیلی بهتر شد، فرداشم باهم رفتیم طالقان و نهار رو اونجا خوردیم، آقایی کلی خوراکی های خوشمزه خرید که تو راه باهم بخوریم، اها راستی از یه فروشگاه بزرگ تو راه که کلی چیزایی مختلف داره یه زنگوله دیدیم که خیلی صداش بامزه بود,دقیقا از همون صداهایی میده که وقتی یه گله گوسفند از جایی رد میشه و صدای زنگوله ها میاد، یه حس خوبی به آدم میده، منم شیطونیم گل کرده بود و تو فروشگاه هی زنگوله رو تکون تکون میدادم و صداشو در میاوردم و آقایی هم هی میگفت نکن نکن آبرومونو بردی!!! آخرشم برای اینکه من دست از این کار بردارم زنگوله رو خرید!!! خلاصه اون روز خیلی بهمون دو نفری خوش گذشت، شب هم قبل از اینکه آقایی بره شرکت رفتم به خانم موسوی سر زدم و دلم افتاد سر جاش، خلاصه روز خیلی خوبی بود و کلی بهم خوش گذشت، راستی ببخشید دیر به دیر میام آخه سیستمم بازم خراب شده بود و آقایی هم وقت نمیکرد درستش کنه. دلم برای همتون تنگ شده 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ساعت 1:6 توسط آقای شوهر و خانم همسر| |