همسر یا دردسر

"یک نمونه ازدواج اینترنتی موفق"

همونطور که قول داده بودم این پست رو اختصاص میدم به اعمالی برای خونه دار شدن در چهارشنبه ی اخرصفر که خودم سه سال قبل همین موقع خوندم که خداروشکر حاجتم رو گرفتم..

 انشالله شما هم بخونید و به امید خدا سال بعد اینموقع خونه ی خودتون باشید

من این اعمال رو از روی قران بابابزرگم که خیلی قدیمیه رونوشت کردم. بهرحال هرکسی اعتقاداتی داره و خب من امیدم به خدا بود و با توکل به خدا این سوره ها رو خوندم و خداروشکر حاجت روا هم شدم

 انشالله تموم مستاجرا خونه دار شن و طعم شیرین زندگی زیر سقفی که برای خودشونه بچشن   

*برای همسایه هم نور طلب کن.. قطعا حوالی تو نیز روشن تر خواهد شد*

 

* چهارشنبه ی اخر صفر قبل از غروب آفتاب زیر اسمان بخوانید اول نماز حاجت(دورکعت نمازحاجت)

 و بعد از نماز، خواندن سوره های:

1. الم نشرح    2.والتین    3.اذاجاء    4. قل هوالله    5. ناس    6. فلق

(هرکدام به ترتیب 6 مرتبه)

 و قبل از طلوع آفتاب پنجشنبه ی اخر صفر همین اعمال

 نماز حاجت و  (سوره ها که  >> هرکدام به ترتیب 7 مرتبه)

 تا سال آینده صاحب خانه میشوید انشالله*

 

 که چهارشنبه و پنج شنبه ی اخر صفر امسال مصادف میشه با26 و 27اذرماه

تو پرانتز بگم که من این اعمال رو پشت پنجره ی رو به اسمون خوندم. چون اصلا نمیشد برم رو بالکن یا روی پشت بوم که به قول این دعا زیر اسمون باشم! مهم نیته دوستان. از ته دلتون بخونین انشالله حاجت روا میشید.التماس دعای خیر

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 14:39 توسط خانم همسر| |
خدا که فقط متعلق به آدم‌های خوب نیست، خدا، خدای آدم‌های خلافکار هم هست و فقط خداست که بین بندگانش فرقی نمی‌گذارد. فی‌الواقع خداوند اند لطافت، اند بخشش، اند بیخیال ‌شدن و اند چشم‌پوشی و اند رفاقت است. رفیق خوب و با مرام همه چیزش را پای رفاقت می‌گذارد. بایستی ما یک فکری به حال اهلی‌شدن آدم‌ها بکنیم اهلی‌کردن یعنی ایجاد علاقه‌کردن و این تنها راه رسیدن به خداست و خیلی هم مهم است...

نوشته شده در دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 23:12 توسط آقاي شوهر| |
سلام 

این روزا زندگیمون آروم و شاد میگذره، جمعه قرار بود آقایی مرخصی بگیره تا به اتفاق خواهرشوهرکوچیکه(که تازه نامزد کرده) و شوهرش یه سفره یک روز و نصفی بریم چالوس ولی به دلایلی مسافرتمون دقیقه نود کنسل شد و حسابی خورد تو حالمون، آقایی هم مرخصیشو کنسل کرد و رفت شرکت!!! خانم موسوی هم رفته بودن ده و من حسابی تک تنها شدم، خیلی روز بدی بود، ولی وقتی اقایی از شرکت برگشت حالم خیلی بهتر شد، فرداشم باهم رفتیم طالقان و نهار رو اونجا خوردیم، آقایی کلی خوراکی های خوشمزه خرید که تو راه باهم بخوریم، اها راستی از یه فروشگاه بزرگ تو راه که کلی چیزایی مختلف داره یه زنگوله دیدیم که خیلی صداش بامزه بود,دقیقا از همون صداهایی میده که وقتی یه گله گوسفند از جایی رد میشه و صدای زنگوله ها میاد، یه حس خوبی به آدم میده، منم شیطونیم گل کرده بود و تو فروشگاه هی زنگوله رو تکون تکون میدادم و صداشو در میاوردم و آقایی هم هی میگفت نکن نکن آبرومونو بردی!!! آخرشم برای اینکه من دست از این کار بردارم زنگوله رو خرید!!! خلاصه اون روز خیلی بهمون دو نفری خوش گذشت، شب هم قبل از اینکه آقایی بره شرکت رفتم به خانم موسوی سر زدم و دلم افتاد سر جاش، خلاصه روز خیلی خوبی بود و کلی بهم خوش گذشت، راستی ببخشید دیر به دیر میام آخه سیستمم بازم خراب شده بود و آقایی هم وقت نمیکرد درستش کنه. دلم برای همتون تنگ شده 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 1:6 توسط خانم همسر| |
ساعت هفت و نیم صبح بلیت مشهد دارم…

بعد از دوماه و نیم برم حال و هوایی عوض کنم و رفرش شم…

 

پ ن:کتی جان با موبایل اومدم وبلاگت ولی نمیتونم نظر بذارم!

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 2:4 توسط خانم همسر| |
چقدر غریبی و تنهایی سخته…

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 9:36 توسط خانم همسر| |
سلام امروز ۲۵مهر , چهارمین سالگرد عقد و سومین سالگرد عروسیمونه

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 11:43 توسط خانم همسر| |
سلام دوستای عزیزم.ببخشید بابت تاخیر 

ویندوز سیستم پریده بود و اقایی بعد مدتی وقت کرد تا ویندوز جدید نصب کنه و راه بندازه.

خب امیدوارم حال همتون خوب باشه..

خداروصد هزار مرتبه شکر ایام به کام منم شیرین و همه چی اوکیه!

هفته ی قبل یکی از عموهام باتفاق خانومشون اومده بودن مسافرت که تو راه برگشتشون به مشهد خونه ی مام اومدن! زن عمو یه ظرف شیرینی خوری خوشکل واسم خریده بود ..

اقایی هم سنگ تموم گذاشت و تو پذیرایی مفصل هیچی کم و کسری نبود .

باتفاق عمو اینا رفتیم طالقان خونه ی خواهر خانم موسوی تا خانواده هامون بیشتر اشنا شن. عمو اینا  کلی از خانم موسوی تشکر کرد به این خاطر که هوای برادرزاده ی عزیزشو تو شهر غریب داره

دیگه اینکه یه شبم باهم رفتیم خونه ی پدر اقایی و خلاصه خیلی خوش گذشت 

دو سه روز قبلم با ماشین پدر اقایی باتفاق مامان و خواهر اقایی رفتیم شمال یه روزه! یعنی بعدظهر جمعه راه افتادیم و شب لنگرود خوابیدیم و صبحشم رفتیم دریا رو دیدیم و عصرش برگشتیم و شبم رسدیم خونه. اولین مسافرتی بود که بعد ازدواجمون رفته بودیم!!  و اولین مسافرتی که با مامان همسری بودم!

خیلی به هممون خوش گذشت ..

یه سفر یه روزه ی چهارنفری!  ان شالله ماشین بخریم قطعا زود ب زود میریم سفر

کلی هم عکس های خوشکل موشکل گرفتم..

با خواهر اقایی که یکماه ازم بزرگتره کلی تو دریا ادا اصول دراوردیم و خندیدیم!!

وای الانم دارم با کلی شوق و ذوق تایپ میکنم 

خیلی خیلی خوشششششششش گذشت..

دیگه اینکه امروزم رفتم دانشگاه و دوستامو بعد سه ماه دیدم 

پ ن : خوشحالی یعنی دیدن ماشین پلاک 12(مشهد) تو شهر غریب ..

نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 21:14 توسط خانم همسر| |
اصن زن باس شیطون باشه !

کرمو باشه ..

بلد باااااششششششششششششه ....

در کنار همه ی شیطونیاش ارامبخش اقاشون باشه که اقاشون احساس تنهایی نکنه ..!

خوبه تجربیاتمون رو در اختیار هم قرار بدیم.

اینکه چطوری و با چه ترفند و کارایی میتونیم اقاهامونو خوشحال کنیم. اینجوری حرف میزنم چون میدونم اکثر خواننده های وبم خانمن. ولی خب اگه اقایون محترم هم میان میخونن نظر بدن ..

متشکرم

پ ن : پروانه ی عزیزم،همشهری جونم کجایی خبری نیست ازت ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 16:48 توسط خانم همسر| |

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 13:48 توسط خانم همسر| |
سلام و صد سلام به شما دوستای عزیزم

وای چقد بده ادم یه مدت دچار کلافگی و سردر گمی میشه و خودشم دقیقا نمیدونه چه مرگشه. فقط اینکه دیگه نمیتونه مثل سابق از تمام چیزایی که براش لذت بخش بوده لذت ببره و به قولی زندگی کنه!!

از قبل اینکه برم مشهد ننوشتم..

مشهد رفتنم ده روز طول کشید. چهارروز باتفاق اقایی بودیم و شش روز خودم تنها!

با عمه هام رفتیم شاندیز،زشک.. کلی خوش گذروندیم.

دیگه اینکه تو اون مدتی که خونه مامانبزرگم بودم یه خونه تکونی راه انداختم و کل کارای مامانبزرگمو انجام دادم. مامانبزرگمم کلی دعام کرد و چی از این بهتر؟!

راستشو بخواین تو پست قبلیم از همه چی و همه جا به طور دقیق نوشتم ولی الان هیچی یادم نمیاد!!

حیف که سری قبل سیستمم هنگ کرد و همش پرید ..

این ترم بیست واحد برداشتم. یه فرم تقریبا اداری هم خریدم برا دانشگام!

از خانم موسوی هم بگم براتون که هرروز میرم بالا میبینمش. این هفته هم که اقایی شیفت شبه میرم بالا باهم میخوابیم! هفته ی قبل بااصرار خواهرشون رفته بودن شمال که حال و هواشون عوض شه و تو اون مدتی که نبودن اینقده به من تنگ میومد و دلتنگی میکردم که حد نداشت!

بشدت وابسته ی هم شدیم

اهان بگم که تولد امسالمو مشهد بودم که مصادف شده بود با جشن عقد نوه ی عمه م.

اقایی هم واسم گوشی خرید! واسه خودشم همینطور !  گوشیامون کپ همه و فقط قاب هاش فرق داره.

پسرای خانم موسوی هم دقیقا رفتن مثل گوشی ما خریدن!! 

مامان اقایی هم یه کیف واسم بافت به عنوان کادوی تولدم. خواهراشونم یکی تیشرت و اون یکی شال.

خلاصه به اینکه ... دوشب بعد اینکه از مشهد اومدیم همه ی خانواده ی اقایی رو دعوت کردیم برا شام! جاری جان رو هم دعوت کردیم که افتخار ندادن و نیومدن! زنگ هم نزدن که ما نمیایم و مادرشوهری گفت منتظرشون نباشیم!  امشبم قراره من شام بذارم بریم پارک بخوریم.

دیگه اینکه اهان برا خانم موسوی یه متر ترمه خریدم و دورشو نوارمغزی دوختم و انداختم رو اپنشون. حیف که بلد نیستم با سرمه روشو کار کنم. ولی اگه یه روز یاد گرفتم حتما سرمه دوزی میکنم!

از همتون ممنونم که تو این مدتی که پکر بودم .. عصبی بودم .. تنهام نذاشتین و با پیاماتون واقعا دلگرمم کردین!

کاش میشد دست شما دوستای مجازیمو میگرفتم و ازین سیستم میکشیدم سمت خودم!

اینقده به دوست واقعی احتیاج دارم که حد نداره!!!

خب خب برای امروز بسه.. ازین به بد زود به زود میام

اینم عکس کیفی که مامان اقایی بافته()کیف قهوه ای سمت چپی) و گوشیامون که ست کردیم!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 14:15 توسط خانم همسر| |