همسر یا دردسر

"یک نمونه ازدواج اینترنتی موفق"

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 1:1 توسط خانم همسر| |
سلام

من دیشب از مشهد برگشتم. کلی حرف دارم .. ولی واقعا الان خسته م 

در اولین فرصت میام و پست میذارم و جواب کامنت ها رو میدم..

تولد امسالمو پیش مامانبزرگم بودم و ازین بابت خیلی خوشحالم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 0:0 توسط خانم همسر| |

درست بیست و چهار سال پیش خدا به من یه هدیه داد, امروز چهار ساله اون هدیه بدستم رسیده, و من هر روز بابت این هدیه از خدا تشکر میکنم, تولدت مبارک عشقم

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 1:39 توسط آقاي شوهر| |
سلام

من و اقایی فردا ساعت 3 عصر بلیت داریم برای مشهد ..

مشهد رفتن من که تقریبا قطعی بود چون میخواستم برای مراسم بله برون نوه ی عمه م باشم ولی اقایی نه .. چون میدونستم بهش مرخصی نمیدن.

اما چون مواد اولیه ی شرکتشون تموم شده بود به همه ی کارکنانش چهارروز مرخصی اجباری دادن!

یعنی اقایی از فردا که جمعه ست مرخصی داره تا سه شنبه و خب تصمیم گرفتیم باهم بریم مشهد. گرچه مراسم نوه ی عمه م پنجشنبه ست که اتفاقا تولد منم هست،  ولی خب اقایی میتونه حداقل بعد از دوماه زیارت کنه و ازین بابت خیلی خوشحاله 

منم خوشحالم! چون میتونم با اقایی برم مشهد.. هرچی تا همین دوسال قبل دوست داشتم تند تند برم مشهد و خب واقعا برام فرقی نمیکرد اقایی باهام باشه یا نه .. الان ترجیح میدم با اقایی برم و با اقایی هم برگردم.. ولو اینکه تا سه ماه هم بهش مرخصی ندن!!  

یعنی اینقد دل گنده شدم و وابسته ی خونه زندگیم

الانم واقعا دوست دارم همون سه شنبه با اقایی برگردم ولی خب دیگه واقعا زوده! یعنی سه روز واقعا کمه!برای همینم من تا بیستم مشهدم. شش روز بعد اینکه اقایی برگرده برمیگردم ..

امروز کلا مشغول جمو جور کردن خونه و بستن چمدونم شدم.

خانم موسوی هم غصصصصه داررررررر که منو تا ده روز نمیبینه!!

خداییش واسه منم سخته. خیلی بهش وابسته شدم و دوریش اذیتم میکنه .

ولی خب نمیشه هم که مشهد نرم. بهرحال همه ی خانواده م اونجان و خب مامانبزرگم و بابام چشم به راهن که بعد دوماه و نیم برم

دیگه اینکه .. الانم که دارم تایپ میکنم خانم موسوی تو پذیرایی رو مبل خوابش برده..

قربونش برم مثلا اومده بود پیش من که چمدونمو ببندمو تنها نباشم.داشتیم حرف میزدیم که خوابش برد

اقایی امشب شیفت شبه و نیست خونه.

اهان تا یادم نرفته اینم بگم دیروز صبح باتفاق اقایی و خانم موسوی اینا رفتیم طالقان خونه ی مادرشون اینا . اینقده بهمون خوش گذشت که حد نداشت

امروزم که مامان اقایی جان یه کیف پاسپورتی قشنگ واسم بافته بود با نخ مکرومه بافی که پیش پیش به عنوان هدیه تولدم بهم داد

خلاصه اینکه .. واسم دعا کنین. منم برا همتون دعا میکنم و نائب الزیاره ی همتون هستم

دوستتون دارم دوستای مجازی خوبم ..

نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 23:59 توسط خانم همسر| |
اینقده دلم گرفته که حد نداره .. نمیدونم چرا فقط خیلی ته دلم خالیه!
نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 23:35 توسط خانم همسر| |
 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 1:26 توسط خانم همسر| |
اینقدر پشیمووووووووووونم که چرا ادرس وبلاگمو به بعضیا دادم ..؟!

وگرنه الان میتونستم با خیال راحت و بدون استرس که فلانی نفهمه تو زندگیم چه خبره ، پست میذاشتم و حرف میزدم.  اینقده حررررررف دارم که حد نداره ولی تردید دارم اینجا بنویسم ...

کاش خوانندگان وبلاگم محدود میشدن به همین دوستای مجازی که تصادفی سر از اینجا درمیاوردن ..  نه دوست و فامیل و اشناهایی که خیلی چشم بسته بهشون اعتماد کردم و ادرس اینجا رو دادم بهشون!!!

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 1:51 توسط خانم همسر| |
همانا ما (قرآن) را در شب قدر نازل کردیم. و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟ شب قدر از هزار ماه بهتر است. فرشته‌ها و روح در آن شب به اذن پروردگارشان برای هر کاری فرود آیند. (آن شب) تا دمِ صبح، سراسر سلامت و رحمت است.
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 20:6 توسط آقاي شوهر| |
سلام دوست جونیای عزیزم

امیدوارم حال همتون خوب باشه.. من که تو این هوا گرمی و دهن روزه دارم پرپر الهی میزنم.

این هفته ک اقایی شیفت شب بود و منم میرفتم پیش خانم موسوی و سحرا باهم بودیم.

امشبم خانم موسوی اینا میرن طالقان و منم میرم خونه ی دوستم و امشب اونجامو کلی باهم خوش میگزرونیم. اقایی جانمم اخرین شب شیفتشه و از فردا باهمیم

خدا رو صدهزار مرتبه شکر همه چی خوبه ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 14:11 توسط خانم همسر| |
سلام و صد سلام به شما دوستای عزیزم

جای همتون خالی امشب خیلی بهمون خوش گذشت..

برای افطار خونه ی همکآر اقایی دعوت بودیم. من تابه حال خانومشونو ندیده بودم و هیچ شناختی ازشون نداشتم  و کلا استرس داشتم که چطور باهم روبرو میشیم ..

فقط میدونستم کمتر از یکساله باهم ازدواج کردن و نوعروس و نو دومادن!

خلاصه یه جعبه شکلات گرفتیم و بعد از طی کردن حدود پنجاه کیلومتری رسیدیم خونشون. یه ساختمون سه طبقه بود که تو هر طبقه دو واحد بود. خونه ی اونام طبقه ی اول بود. اقاشون که همکار اقایی بود اومد پایین و باتفاق ،هممون رفتیم بالا که خانومشونم با نهایت صمیمیت و گرمی اومد استقبالمون و خلاصه همه چی در وهله ی اول اوکی اوکی بود. نمیدونم تاحالا برا شمام پیش اومده که مثلا با یکی که دست میدین مردد بشین که روبوسی هم بکنین یا نه؟!  اون لحظه که من با خانومش دست دادم یه کوچولو هم با تردید صورتمو بردم جلو که روبوسی کنم که دیدم اون بنده خدا هم حس منو داشت!!

خلاصه بعد از خوش و بش اولیه باتفاق اقایی خونه رو برانداز کردیم و بعد با تایید سرمون به هم نشون دادیم که پسندیدیم!!!  یه خونه ی نقلی داشتند که با نهایت سلیقه چیده شده بود.

از خودمون و اشنایی هامون اینا حرف زدیم. اقایون هم طبق معمول از شرکتشون باهم صحبت کردن و خلاصه همه چی خوب بود. سفره ی افطار پهن شد و بعد افطار هم شام خوردیم که جاتون خالی سوپ شیر و قرمه سبزی بود که اتفاقا خیلی هم خوشمزه بود ...

بعدشششششم که اقایی با تی ویشون وبلاگمون رو نشونشون داد و بدین ترتیب ازین به بعد فکر کنم رُزای عزیزم هم بیاد و نوشته هامو بخونه

دیگه اینکه ست اول والیبال رو که دیدیم بلند شدیم که بریم .. چون تا برسیم یه نیمساعتی طول میکشید و باید ماشین پدر اقایی رو پس میدادیم .

تو اتوبان هم کلی ویراژ دادیم و صدای پخش هم بلندددددددددد و خلاصه خیلی خوش گذشت..

به محض اینکه رسیدیم من سریع رفتم به خانم موسوی سر زدم . چون از دیروز که رفته بودن طالقان ندیده بودمش و دلم براش یه ذره شده بود. بیست دقیقه ای پیشش بودم و زودی برگشتم خونه. اقایی هم رفته بود ماشین رو پس بده. الانم که پای نت نشستم اقایی داره فوتبال نگاه میکنه.

بریم بخوابیم که سحر بتونم پاشم. اقایی که بخاطر کلیه هاش نمیتونه روزه بگیره و سحرا خودم تنهایی پامیشم! گرچه از فرداشب اقایی شیفت شبه و منم میرم خونه خانم موسوی میخوابم و تا یکهفته سحرها تنها نیستم و با اونام   خداروشکر که خانم موسوی رو دارم. بهش میگم مامان! خیلی دوسش دارم .. خیلی..

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 1:46 توسط خانم همسر| |