همسر یا دردسر

"یک نمونه ازدواج اینترنتی موفق"

سلام

من و اقایی فردا ساعت 3 عصر بلیت داریم برای مشهد ..

مشهد رفتن من که تقریبا قطعی بود چون میخواستم برای مراسم بله برون نوه ی عمه م باشم ولی اقایی نه .. چون میدونستم بهش مرخصی نمیدن.

اما چون مواد اولیه ی شرکتشون تموم شده بود به همه ی کارکنانش چهارروز مرخصی اجباری دادن!

یعنی اقایی از فردا که جمعه ست مرخصی داره تا سه شنبه و خب تصمیم گرفتیم باهم بریم مشهد. گرچه مراسم نوه ی عمه م پنجشنبه ست که اتفاقا تولد منم هست،  ولی خب اقایی میتونه حداقل بعد از دوماه زیارت کنه و ازین بابت خیلی خوشحاله 

منم خوشحالم! چون میتونم با اقایی برم مشهد.. هرچی تا همین دوسال قبل دوست داشتم تند تند برم مشهد و خب واقعا برام فرقی نمیکرد اقایی باهام باشه یا نه .. الان ترجیح میدم با اقایی برم و با اقایی هم برگردم.. ولو اینکه تا سه ماه هم بهش مرخصی ندن!!  

یعنی اینقد دل گنده شدم و وابسته ی خونه زندگیم

الانم واقعا دوست دارم همون سه شنبه با اقایی برگردم ولی خب دیگه واقعا زوده! یعنی سه روز واقعا کمه!برای همینم من تا بیستم مشهدم. شش روز بعد اینکه اقایی برگرده برمیگردم ..

امروز کلا مشغول جمو جور کردن خونه و بستن چمدونم شدم.

خانم موسوی هم غصصصصه داررررررر که منو تا ده روز نمیبینه!!

خداییش واسه منم سخته. خیلی بهش وابسته شدم و دوریش اذیتم میکنه .

ولی خب نمیشه هم که مشهد نرم. بهرحال همه ی خانواده م اونجان و خب مامانبزرگم و بابام چشم به راهن که بعد دوماه و نیم برم

دیگه اینکه .. الانم که دارم تایپ میکنم خانم موسوی تو پذیرایی رو مبل خوابش برده..

قربونش برم مثلا اومده بود پیش من که چمدونمو ببندمو تنها نباشم.داشتیم حرف میزدیم که خوابش برد

اقایی امشب شیفت شبه و نیست خونه.

اهان تا یادم نرفته اینم بگم دیروز صبح باتفاق اقایی و خانم موسوی اینا رفتیم طالقان خونه ی مادرشون اینا . اینقده بهمون خوش گذشت که حد نداشت

امروزم که مامان اقایی جان یه کیف پاسپورتی قشنگ واسم بافته بود با نخ مکرومه بافی که پیش پیش به عنوان هدیه تولدم بهم داد

خلاصه اینکه .. واسم دعا کنین. منم برا همتون دعا میکنم و نائب الزیاره ی همتون هستم

دوستتون دارم دوستای مجازی خوبم ..

نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 23:59 توسط خانم همسر| |
اینقده دلم گرفته که حد نداره .. نمیدونم چرا فقط خیلی ته دلم خالیه!
نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 23:35 توسط خانم همسر| |
 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 1:26 توسط خانم همسر| |
اینقدر پشیمووووووووووونم که چرا ادرس وبلاگمو به بعضیا دادم ..؟!

وگرنه الان میتونستم با خیال راحت و بدون استرس که فلانی نفهمه تو زندگیم چه خبره ، پست میذاشتم و حرف میزدم.  اینقده حررررررف دارم که حد نداره ولی تردید دارم اینجا بنویسم ...

کاش خوانندگان وبلاگم محدود میشدن به همین دوستای مجازی که تصادفی سر از اینجا درمیاوردن ..  نه دوست و فامیل و اشناهایی که خیلی چشم بسته بهشون اعتماد کردم و ادرس اینجا رو دادم بهشون!!!

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 1:51 توسط خانم همسر| |
همانا ما (قرآن) را در شب قدر نازل کردیم. و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟ شب قدر از هزار ماه بهتر است. فرشته‌ها و روح در آن شب به اذن پروردگارشان برای هر کاری فرود آیند. (آن شب) تا دمِ صبح، سراسر سلامت و رحمت است.
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 20:6 توسط آقاي شوهر| |
سلام دوست جونیای عزیزم

امیدوارم حال همتون خوب باشه.. من که تو این هوا گرمی و دهن روزه دارم پرپر الهی میزنم.

این هفته ک اقایی شیفت شب بود و منم میرفتم پیش خانم موسوی و سحرا باهم بودیم.

امشبم خانم موسوی اینا میرن طالقان و منم میرم خونه ی دوستم و امشب اونجامو کلی باهم خوش میگزرونیم. اقایی جانمم اخرین شب شیفتشه و از فردا باهمیم

خدا رو صدهزار مرتبه شکر همه چی خوبه ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 14:11 توسط خانم همسر| |
سلام و صد سلام به شما دوستای عزیزم

جای همتون خالی امشب خیلی بهمون خوش گذشت..

برای افطار خونه ی همکآر اقایی دعوت بودیم. من تابه حال خانومشونو ندیده بودم و هیچ شناختی ازشون نداشتم  و کلا استرس داشتم که چطور باهم روبرو میشیم ..

فقط میدونستم کمتر از یکساله باهم ازدواج کردن و نوعروس و نو دومادن!

خلاصه یه جعبه شکلات گرفتیم و بعد از طی کردن حدود پنجاه کیلومتری رسیدیم خونشون. یه ساختمون سه طبقه بود که تو هر طبقه دو واحد بود. خونه ی اونام طبقه ی اول بود. اقاشون که همکار اقایی بود اومد پایین و باتفاق ،هممون رفتیم بالا که خانومشونم با نهایت صمیمیت و گرمی اومد استقبالمون و خلاصه همه چی در وهله ی اول اوکی اوکی بود. نمیدونم تاحالا برا شمام پیش اومده که مثلا با یکی که دست میدین مردد بشین که روبوسی هم بکنین یا نه؟!  اون لحظه که من با خانومش دست دادم یه کوچولو هم با تردید صورتمو بردم جلو که روبوسی کنم که دیدم اون بنده خدا هم حس منو داشت!!

خلاصه بعد از خوش و بش اولیه باتفاق اقایی خونه رو برانداز کردیم و بعد با تایید سرمون به هم نشون دادیم که پسندیدیم!!!  یه خونه ی نقلی داشتند که با نهایت سلیقه چیده شده بود.

از خودمون و اشنایی هامون اینا حرف زدیم. اقایون هم طبق معمول از شرکتشون باهم صحبت کردن و خلاصه همه چی خوب بود. سفره ی افطار پهن شد و بعد افطار هم شام خوردیم که جاتون خالی سوپ شیر و قرمه سبزی بود که اتفاقا خیلی هم خوشمزه بود ...

بعدشششششم که اقایی با تی ویشون وبلاگمون رو نشونشون داد و بدین ترتیب ازین به بعد فکر کنم رُزای عزیزم هم بیاد و نوشته هامو بخونه

دیگه اینکه ست اول والیبال رو که دیدیم بلند شدیم که بریم .. چون تا برسیم یه نیمساعتی طول میکشید و باید ماشین پدر اقایی رو پس میدادیم .

تو اتوبان هم کلی ویراژ دادیم و صدای پخش هم بلندددددددددد و خلاصه خیلی خوش گذشت..

به محض اینکه رسیدیم من سریع رفتم به خانم موسوی سر زدم . چون از دیروز که رفته بودن طالقان ندیده بودمش و دلم براش یه ذره شده بود. بیست دقیقه ای پیشش بودم و زودی برگشتم خونه. اقایی هم رفته بود ماشین رو پس بده. الانم که پای نت نشستم اقایی داره فوتبال نگاه میکنه.

بریم بخوابیم که سحر بتونم پاشم. اقایی که بخاطر کلیه هاش نمیتونه روزه بگیره و سحرا خودم تنهایی پامیشم! گرچه از فرداشب اقایی شیفت شبه و منم میرم خونه خانم موسوی میخوابم و تا یکهفته سحرها تنها نیستم و با اونام   خداروشکر که خانم موسوی رو دارم. بهش میگم مامان! خیلی دوسش دارم .. خیلی..

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 1:46 توسط خانم همسر| |

سلام و صد سلام به شما دوستای عزیز و مهربونم

امیدوارم حالتون خوب و ایام به کامتون باشه..

اصن نتونستم پست قبلیم رو تحمل کنم و برای همین تیک ثبت نشده ش رو زدم ..

بابت نظرات پر مهرتون ممنونم. و تا یادم نرفته بگم که مخاطبین پست قبلیم دوستای مجازیم نبودن..

ویه کوچولو از خانوادم دلگیر شده بودم...

ولی ناراحتیم همون روز بود و بعد تموم شد. چون به طرز عجیب و غیر قابل پیش بینی شده ای دقیقا از همون شبی که پست رو گذاشتم همه ی عمه ها و دوتا از عموهام و بابا و مامانبزرگم بهم زنگ زدن!!

این مدت که نبودم نت نداشتم. و همچنین درگیر امتحانا بودم و البته خونه تکونی برای ماه مبارک..

پرده ها و فرش و قالیچه ی آشپزخونه و پتو رو دادم بیرون بشورن...  رو تختی دم دستی رو ..

 خلاصه همه چی رو تر تمیز و خونه رو مرتب کردم...

هرروزم میرم بالا به خانم موسوی سر میزنم و تقریبا بیشتر ساعات رو پیشش هستم.

همه چی امن و امان و روبراهه خدارو صد هزار مرتبه شکر

از نظر روحی یه مدت بشدت افسرده و غمگین بودم ولی دو سه روزه حالم عالیه و به قول معروف ریکاوری شدم و شدم همون خانم همسر پر شور و نشاط.

امروزم شنیدم نوه ی عمه م در شرف ازدواجه و انشالله بعد ماه رمضون عقد میکنند. شاید اونموقع با خانم موسوی بریم مشهد که هم تو جشن نوه ی عمه م شرکت کنم و هم بهونه ای شه تا حال و هوای خانم موسوی عوض شه.

بنده ی خدا دلگیر شوهرشه و هنوز که هنوزه نتونسته با این قضیه کنار بیاد.

از تک تکتون ممنونم که وقت میذارین و میاین وبلاگم رو میخونین و با دقت و حوصله نظر میذارین ...  فرارسیدن ماه رمضان رو به همتون تبریک میگم و التماس دعای مخصوص دارم.

آهان تا یادم نرفته بگم که امشب آقایی جز هیت مدیره ی مجتمع مون انتخاب شد !

پ ن: عاطفه ی عزیز بشدت در صدد کشف شخصیتت تلاش میکنم!

میخوام لینک تکونی کنم..   و اینکه تصمیم دارم ازین به بعد پست هام رو رمز دار کنم. نامحرم پیدا شده!!!

رمز پست های من ثابت و ساده ست...   هر کسی رو بشناسم رمز رو در اختیارش قرار میدم. شاید به همین بهانه خواننده های خاموش هم روشن شن ..

 بلاگفا چندوقتیه بخاطر مسائل امنیتی پسورد جدید فرستاده به ایمیل خصوصیم که متاسفانه پسورد ایمیلمو یادم رفته و ب همین خاطر نمیتونم فعلا با صفحه ی اصلیم وارد شم و  از  طریق صفحه ی مشترکمون پست میذارم و برای همینه که پایین پست هام میزنه توسط اقای شوهر و خانم همسر!

 آیکن هامم لود نشدن و این پستم یه کم بی رنگ و لعابه ..

از فردا مهمونی خدا شروع میشه؛ حالا من  چی بپوشم..؟!!  :دی

نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 0:44 توسط خانم همسر| |

سلام

دیروز مراسم هفتم شوهر خانم موسوی رو برگزار کردن.. من طی این هفته بیشتر خونه اونها بودم و کمکشون میکردم.

دیروز چون میخواستیم بریم مزار شوهر خانم موسوی، اقایی ماشین پدرش رو گرفت و غروب که مراسم تموم شد رفت ماشین رو بده.

خونه خانم موسوی بودم که اقایی زنگ زد. جواب دادم جونم؟ که خیلی بی مقدمه گفت من تصادف کردم و بیمارستانم!!!

نمیدونین چه حالی شدم ....

زبونم بند اومده بود ...   پرسیدم با کی؟ خودت خوبی؟ که گفت با یه پسر پونزده ساله. خودم ک خوبم اونم حالش خوبه ولی رفتن عکس بگیرن ازش ...

خیلی سریع با پسرای خانم موسوی و عروسشون رفتیم بیمارستان ...

از خونه تا بیمارستان فاصله ی چندانی نبود ولی نمیدونین چقدر دیررررررر گذشت تا رسیدیم..

از در اورژانس رفتیم که اقایی رو دیدم با دکترش حرف میزد. الهی بگردم اصن رنگ به روش نبود. خیلی ترسیده بود.. مثل من!

رفتم پیش تخت پسره. اونم ترسیده بود ..  داشت ناله میکرد. دستش زخمی شده بود. عکسش اماده شد ک گفتن چیز خاصی نشده و دردش بخاطر ضربه ست. ولی نمیدونم چرا دستشو گچ گرفتن ...   بیچاره مادرش داشت گریه میکرد ...  اونم حق داشت!

خدا خیلی بهمون رحم کرد..

از قضا پدر پسره یکی از اشناهای دور پدر اقایی بود و میشناختن همو و با توجه به اینکه چیز خاصی نشده بود دیگه کار به شکایت اینا نرسید ولی چون بیمارستان به پلیس اطلاع داده بودن و مامور اومده بود قرار بر این شد امروز اقایی با پدر پسره برن کلانتری تا فرم رضایت رو امضا کنن و ماشینو از پارکینگ دربیارن.

الان فکرشم میکنم قلبم تند میزنه. خیلی ترسیده بودم..

پسره رو چون با اورژانس منتقل کرده بودن بیمارستان هزینه ای نداشت و اقایی فقط بیست سی تومن بابت داروها داد ...

خدای نکرده اگه پسره آسیب جدی میدید چی ..   اگه خود اقایی به چیزیش میشد چی ...

خداروشکر ختم به خیر شد..


پ ن: "شاید حاجت من در بند دعایی از زبان تو به سوی خدا باشد ....  التماس دعا "


 

اصلاحیه:

صبح روزی که اقایی رفت کلانتری تا فرم رضایت نامه رو بگیره و بره ماشین رو ترخیص کنه پدر پسره  گفت 400هزارتومن بدین تا رضایت بدم!!!  به همین سادگی ...

و بدین ترتیب این اتفاق چهارصد و بیست سی تومن هزینه برداشت !

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 9:14 توسط خانم همسر| |

سلام

دیروز صبح 20 خرداد شوهر خانم موسوی فوت کرد ...

دیروز تولد پسرش جواد (همون که گفتم همسن منه و سربازه) هم بود.قرار بود واسش کیک درست کنم که..!

خانم موسوی خیلی بی تابی میکنه ..  خیلی به شوهرش وابسته بود ...

لطفا برای ارامش روحش یه فاتحه بخونین. ممنونم

در اولین فرصت میام مینویسم........

اصلا حالم خوب نیست..

اون از مش احمد ...   عمو اصغر ... اینم از شوهر خانم موسوی!

چرا آدمای خوب اینقده زود میرن؟!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 17:4 توسط خانم همسر| |